اندر تعملات گوجه فرنگی در ساندویچ!
شاید این دغدغه گوجه جدا یا لای ساندویچ به من و روزهای مدرسه یا همین دیشب که نهار فردا را حاضر میکردم برنگردد،شاید برگردد به زنی که در بوفه یکی از سینماهای لاله زار ساندویچ های درست میکرده و یک شب که گوجه ها را قاچ میکرده در یک لحظه عجیب به این فکر رسیده است که اگر گوجه ها را امشب لای نان نگذارم نان ها خیس نمیشود و همه بد طعمی این ساندویج ها از خیسی نان است و ای گوجه نامرد!همین
من هم دیشب درست در لحظه تصمیم گیری بین وجود لایه های قرمز گوجه و خیسی نان تا حمل یک جعبه دیگر برای گوجه رد فکری را گرفتم که می رسید به ذات گوجه ،برای لحظه ای دلم نمیخواست ذات خیس گوجه را انکار کنم دلم میخواست بپذیرم آن خیسی سرد را ، نمیدانم این چه خصوصیت مزخرفی است ما آدمها داریم که هر آنچه دوست می داریم را فارغ از ذات وجودی اش از آن بیرون میکشیم و آنقدر به همه مجموعه دوست داشتنی هایی که ساخته ایم عادت میکنیم که کمی که می گذرد در کل متوقع می شویم به همه خوبی های ساختگی!
نمی دانم مقصر آن زن ساندویچی بوده است یا مثلا مادر من که اولین بار که ساندویچ را داد دستم با این توضیح داد که گوجه ممکنه نون را خیس کند بد بشود! همین مشکل است"بد بشود" آیا آن خیسی به ذات گوجه نبوده پس چرا بد!یا شاید همه عادت به فرافکنی کرده ایم.
هر چه هست جای پای گوجه این روزها در جای جای زندگی ما هست، در بطن روابط میان فردی و فرا خانوادگی مان هم رخنه کرده!
همین چند وقت پیش بود یک بنده خدایی شکایت میکرد که وا مصیبتا این آقای "x" که در جمع های ما شرکت می کند فلان میکند و بهمان میکند و ما نمیکنیم اگر او نباشد. بعد همان آقای "x" آنطرف تر می گفت که هر حرکت نامربوطی می گذرد در جمع های کوته فکری روشنفکر معاب از برکات همان بنده خداست! اینجا نان خیس شده ولی انگار هر کس دیگری را به گوجه بودن متهم میکند!
عادت کردیم که با گوجه ها برویم لای ساندویچ و بعد که خیس شد بگیم کار گوجه بود یا جدا در ظرفی بشینیم و بگوییم کاش گوجه نبود.