کوچه ای هست/

در ان پنجره ای که از پنجره من بلند تر است/

و مرا رقیبی است!

و هر روز دخترکی که به من رقیبی است زودتر از من به خورشید سلام می کند/

پنجره ی او از پنجره من بلند تر است/همچنان که قدش از من بلند تر است

حتی وقتی من با کفشهای مادرم به عرش می رسم

من هر روز او را در ایینه می بینم که چشمانش را بزک می کند/سیاه تر از شب/

چشمان من سیاه نیست همچنان که بزک کردن بلد نیستم/


حتی اندازه عروس های پایین شهر هم خوشگل نیستم/


دختری که به من رقیب است مدرسه اش را تمام کرده وروزنامه می خواند وانگا رهمه کتابها را


از بر است/ می تواند با فرنگی ها حرف بزند همچنان که لبخند می زند/

دختری که به من رقیب است

به پسری عاشق است و من هم


پسری که همسایه انهاست و به او سلام می کند و هیچ گاه حتی مرا ندیده است و


خانه شان از ما دور است


پسری که مثل او عطر می زند-و کت شلوارش ارثیه پدرش نیست/


مثل او روزنامه می خواند-سیگار می کشد وچشمانش را پشت شیشه مخفی کرده


همچنان که روشن فکر است/مثل نویسنده ها

دختری که به من رقیب است

دیروز جلوی ایینه اش که حتی از ایینه پدرم بزرگتر است ایستاد


و لبخند زد

همچنان که پسرک با دسته گل زنگ خانه شان را زد

و من گریستم///

من گریستم تا وقتی پسرک بدون گل برگشت و دخترک می خندید

من گریستم و تا خانه انها دویدم


و همان گونه که می خندید گفتم که من به او رقیبم و به پسرک عاشق

و دویدم همچنان که انگشت نشان کرده اش را ندیدم

و امروز در بستر صبحی که پنجره به اتاق من را می داد صدای شیونی می امد از انسوتر

مادرم گفت دختری که عاشق بود انسوتر تمام عاشقی اش را به دار اویخته


:باید سیاه بپوشیم

مادرم گفت/