چایی دارچینی
زری و فرانک را شب مهمانی خانه جدیدمان دیدم
از آن زن های لوند و بغلی بودند از آن ها که در جمع همیشه منفور زن های دیگر میشوند این را وقتی منیر ریز ریز بین خیار پست کندن هایش حرف میزد فهمیدم گفت زری زن مهران است همان مردک لوده جمع با آن پاهای درازش -مهران از آن بچه ارتشی ها بوده که نظم در خونش رفته بود
فرانک زن علی بود منیر برای علی هیچ صفتی نیاورد و لی گفت که انگار بچه اش نمیشود این را ازلاغری علی میگفت که انگار آبش را کشیده اند و ریز ریز خندید
زری را وقتی دیدم که چایی تعارف میکردم خندید و تشکر کرد و لپ هایش چال افتاد از آن چال هایی که آدم های مهربان دارند حتی دماغش هم عملی نبود فرانک دو صندلی آنطرف تر نشسته بود چایی بر نداشت فقط پرسید دستشویی کجاست
منیر میگفت آن ها مثل ما نیستند آنها از آن هایش هستند از آن هایش هستند یعنی بد فاحشه هایی هستند و این بد یعنی از ان لعنتی هایش
منیر که حرف میزد سارا بین پرتقال پوست کندن هایش مارا میپایید و سری تکان میداد که یعنی او هم موافق است
به این جا که رسیدم منیر اشاره چشمی کرد که یعنی ببین آنطرف مجلس زری و فرانک با مردها بحث میکردند از همان حقوق های مساوی نا گرفتنی که همیشه زن ها یقه پاره میکنند برایش
بلند بلند حرف میزدند و از آزادی های جنسی میگفتند سارا لب میگزید منیر آرام به من میگفت: ببین کدوم یکی از ما ازاین حرف ها میزنیم ….دارم گر میگیرم…
نمیدانم این گرفتنش برای خجالت بود یا دلش از آن آزادی های مساوی خواسته بود
بحث آن شب به جایی نرسید مثل همه بحث هایی که درباره این موضوع میشود…نمیدانم چرا زن ها بحث میکنند برای ازادی جنسی که بگویند حق ماست ولی ما نمی گیریمش .
شام راخوردیم زری گفت که از ظرف شستن خوشش نمی آید ورفت سیگاری از جیب مهران برداشت روشن کرد دست های کفی منیر لباس سفیدم را لک کرد فقط برای اینکه بگوید ببین ..دیدی گفتم
فرانک اما گفت: چای بعد از شام با من
اینقدر با حوصله لیوان هار ا لک گیری کرد و چای دارچین درست کرد که همه اش در سرم میچرخید این همه حوصله در رختخواب در ظرفیت علی هست؟
سارا چشمکی به منیر زد - منیر سر تکان داد و گفت اره دیدم
من چشمهایم را دوختم به منیر اصلا توان لک کف دیگری را نداشتم اشاره کرد به دست های فرانک و حلقه خودش..
فرانک حلقه دستش نبود
و من و مینر حلقه های بزرگ نگین دار داشتیم
نگاهم را دوختم به کف های سینک ظرفشویی-
آب به سختی پایین میرفت انگار جلویش گرفته باشد دستم را فرو کردم تا آشغال های خروجی را در بیاورم منیر خودش را کشید عقب
از وقتی دختر خونه بابام بودم از این کار بدم می امد اه :
تو بدت نمی آید؟
گفتم :نه باید تمیز بشود تا آب جمع نشود دیگر. تو ظرف شویی داری؟
نه اما خوب دستکش ظرف میشورم بعدم میرم تا مهدی سینک تمیز کنه کلا از این چندش کاری ها بدم میاد
فرانک گفت:پس به کاندوم پراز محصولات هم دست نمیزنی نه؟یا اون خوبه
منیرریز ریز خندید و گفت :خدا مرگم نگو
من هنوز درگیر درآوردن خورده های سبزی بودم در خروجی سینک
باز شد-دستم را گرفتم زیر آب همه به قول منیر چندش هااز دستم پاک شد آب با صدای هورتی فرو رفت
منیر دست هایش را شست که برود فرانک چایی را برده بود سارا و زری گرم حرف زدن بودند شاید از همان آزادی هایی که داریم ولی نمیخواهیم استفاده کنیم
قابلمه ها بماند برای فردا
لیوان چایی را برداشتم رفتم نشستم در جمع حمید زل زده بود به پاهای منیر-منیر میگفت ما زن های خوبی هستیم مثل فرانک و زری نیستیم -دامنش تا زیر زانویش بود
مهمانی های شام بعد از چایی دوم دیگر تمام میشود
حمید چراغ های سالن را خاموش میکرد و من نشسته بودم روی اولین صندلی نزدیک به سینک و آخرین چایی دارچینی ته فلاکس را میخوردم
گفتم:خوب پاهای منیر میچریدی…
خندید-پاهای اونم چریدن داشت آخه مزخرف میگی ها:
فقط گفتم:
حالا اگه فرانک بگی یه حرفی با اون دامنش آخه تو منیر و سارا اصلا جنستون فرق داره :
اما تو پاهای منیر دید میزدی:
خندید :باشه بابا
تو هم میگی اونها از اونلشن:
من نمیدونم از کدوماش اما خوب مثل شما نیستند دیگه از همه چی راحت حرف میزنن شرم بلد نیستن اینها بیچاره مهران و علی:
آره بیچاره ها:
مسواکش را که زد من هنوز با لیوان چایی ام لاس میزدم سرد شده بود اما این بوی دارچین..امان از بوی دارچین
نمیخوابی؟-بگذار برای فردا اگه کاری مونده:
جوابی ندادم تاصدای بسته شدن در آمد
قابلمه ها باید خیس بخورد آب داغ را ریختم پیراهن سفیدم را درآورم آن لکه کفی را شستم موبایلم روی میز لرزید پیام بود
چقدر ماه شده بودی دختر فردا میام دنبالت ساعت ۱۰ بخواب زود که خستگی ات در بره
یک لیوان چایی دیگر برایم میرزی؟من عاشق این دارچین لعنتی اما چای دارچینی بلدی میخواد من بلد نیستم…
آره فرانک از مامان خدا بیامرزم یاد گرفت این روزها از اون خدا بیامرز بهتر شده:
آره اون شب خونه ما هم درست کرد من فکر میکردم دراچینتون فرق داره اون شب فهمیدم نه یکیه:
اون شب لعنتی چقدر ماه شده بودی دختر تو-
چقدر هم منیر عشوه اومد اونشب جلو من دیدی؟:
نه:
عشوه می اومد هم برا من هم برا حمید:
چرا؟:
آخه میدونی قبل آشنایی من و حمید یکم یک حرفهایی زده شده بود اما خوب تورو که دیدم اصلامنیر فراموش کردم-بعید نیست بشینه زیرپا حمیدها:
چایی را سر کشیدم
وقت رفتن بود دیرتر میرفتم وقت نمیشد برای حمید شامی سر هم کنم ان وقت شکمش که سیر نمیشد یادش می آفتاد که بپرسد کجا بوده ای و این سوال خوبی نبود
خانه که رسید م کفش هایم را در آورده نیاورده پیاز را برداشتم گرفتم زیر آب خاک های پیاز را آب با خود میشست قل میخوردند در چاهک ظرفشویی همان جا که تفاله های چایی گیر کرده بود در توری ظرف شویی
تفاله های چایی را با دست در آوردم و دست هایم را گرفتم زیر آب سرد
شاید باید دستکش بخرم برای آشپزخانه ام--- زن های نجیب با دست کش همه کار میکنند
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 6:59 توسط سودابه
|