مهاجرت - و آنگاه که خون شمسی جون ها به جوش آمد !- قسمت آخر
پشت میز نشستن را هنوز یاد نگرفتم، اینکه خودم را بگنجانم در قالب همه تصویرهایی که در ذهنم هست را هنوز یاد نگرفتم. معمولا پشت میز قوز میکنم، در یک فضای کوچک مچاله میشوم.بعد هر چند دقیقه بار یادم می آید که باید صاف بشینم.
نوشته های آدم ها از زندگی شخصی آنها می آید این چیز عجیبی نیست. این که من الان پشت میز قوز کرده دارم می نویسم احتیاج به هوش زیادی نداره ٬اما همه زندگی من این نیست.
همه زندگی من مثل همه زندگی بقیه یک جایی پشت پلک هایم یک جایی که خوب لزوما دیده نمیشه! دقیقا مسیله به همین جا ختم نمیشود "جایی که دیده نشه در فرهنگ مهاجران عزیز یا جای بسیار خوبی که یک چرا ما نرفتیم پس- یا یک جای بدی که کارهای ناموسی درآنجا مخفی شده است" واقعیت درک این مسیله که آدم های تحصیل کرده در فهم این کلام ساده مشکلات اساسی دارند به خودی خود سخت است .فهم این که آنچه بطن زندگی من است پس بطن زندگی تو نیست. برایشان آنقدر سخت است که جلسه ها برایش گرفته اند و میگیرند یکی دیگر از گردنه های بلوغ مهاجرت است.
مهاجرت که میکنی مرزهای حریم خوصوصی ات جابه جا میشود- شاید در ابتدا جابه جایشان میکنی از ترس!همان ترس لعنتی تنها ماندن! زمان که می گذرد گاه میبینی میزان کوتاهی دامن تو در محل کارت سر از مراسم آش رشته پزون شمسی در آورده است و تو نخش را گرفته ای تا تکه های حریم خوصوصی ات را پس بگیری و تازه بعد از بازپسگیری متهم میشوی که : وا حسرتااااا دیدی چی شد- اگر مشکلی نداشت که پس نمیگرفت!
قانون خاصی بر اقلیت مهاجرت کرده حکمفرما است و شاید بتوان در جمله ای کوتاهش کرد با این مضمون : هر چه اکثریت گفت حقیقت محض است.
گاه مرز کشیده اند بین ما و شما و یا حتی آنها! دورتر که بروی گاهی یک نمایشنامه کمدی خواهی دید که مفرح ذات است برای دقایقی - مثلا این مرز میرسد تا خانه زهره جون به شرط و شروط ذکر شده در قرار داد های نوشته نشده- رجوع شود به جلسات توجیهی تاریخ شهر با قوانین دیکته شده ای که اگر اجرا نمیشد پس ما با شما قهریم
این مرزها را خدا نکند اتفاقی به چالش بکشد دیگر این گروه اقلیت "دوستان ناب" میشوند دشمنانی که زهر پاشیدن را خوب بلد شده اند.
همین دو/سه سال پیش بود در کشاکش آن مهمانی های هر هفته مهاجرت" واقعیتی" مرزهای این گروه دوستان ناب را لرزاند، انقدر لرزاند که هویت و شرف ادمها را نشانه می رفتند گاهی-
از آن زمان هایی بود که باید می رفتی دورتر میگذاشتی زمان بگذرد، گاهی فکر میکنم چه خوب که گرد و غباری که راه انداخته بودند نگذاشت بعضی چهره ها را ببینم همان تصویر سفید لبخند به لب آدمها گاهی بهترین است برای ثبت در خاطرات/تجربیات
چه کردند در این میان آدمها، این روزها که چند سالی گذشته است لبخند تلخی به صورت آدم می آورد، بودند کسانی که حتی یک روز یا حتی یک ساعت از روزهای قبل آن-واقعیت -را ندیده بودند و صف اول جبهه پرچم تکان می دادند. تاتر کودکانه مضحکی به راه انداخته بودند که حتی این روزها که برمیگردی عیار دوست و آشناهای بالغ را چقدر نشان تر می دهد.
بماند که آن -واقعیت -چه بود که هر چه بود -واقعیت- -خصوصی- بین دو نفر بود و بس! و چه کردند آدمها با آن واقیعت "خصوصی" ولی هر چه کردند را زمان خوب بر باد داد.
همین چند هفته پیش بود که گوشه ای ایستاده بودم بماند کجا و کی در حوالی روزمرگی شهر بودم و شاهد رد و بدل شدن نگاه هایی بودم، از آن شاهد هایی که نباید باشی ولی هستی! مثل رت باتلر عزیز در بربادرفته - در کشاکش درام لحظه های کسی شاهد هستی!
در فرهنگ اکثریت هموطنان مهاجر لزوما نباید پشت درهای بسته خانه ای یا در رختخواب باشی تا انگ کارهای ناموسی را بچسبانند سر در پیشانی ات- همین که من آن روز شوهر خانوم ایکس را با خانوم وای در مرکز خرید شهر مثلا در حال قهوه خوردن دیدم یا خرید یا هر چه! در مغزهای کوچک شان مصداق خود عمل بی ناموسی است- دیگر بماند که بارها و بارها در خیابان خیلی بیشرمانه تر دیده شده اند.
در آن روزهای اوج و فرود دیده شد حتی عکس هایی از قدم زدن یا خرید در شلوغ ترین مرکز خرید شهر در بزم های شبانه چرخید - میگفتند مدرک بی ناموسی خوبی است و حافظ می خواندند- شب یلدا طور
حتی -
عزیزی میگفت : " این وصله زدن و رابطه یابی بین تمبان مردم به همدیگر یک زنگ خطره از میزان کسالت آور بودن زندگی خصوصی و مشترک شان است مگر نه آدم سالم و خوشحال دغدغه اش تمبان شمسی و ملوک جان و ارتباطش به تمبان عباس آقا نیست"بماند که این عزیزان باورعجیب دیگری هم دارند و آن اینکه جان و پیتر ها محرم هستند و هر نوع تماس یا خریدی با کالای وطنی کار بی ناموسی محسوب میشود.
از کنار خانوم وای و شوهر خانوم ایکس میگذرم لبخند به لب!
شاید آن لبخندی که به لب داشتم و دور شدنم از کشاکش درام آن صحنه برایم به مانند یکی از اخرین حلقه های بلوغ بود.
اما سرنوشت بر این چرخ چرخید که برای من که در دسته تجربه گراها طبقه بندی میشوم این آخرین پیچ های گردنه بالغ شدن در مهاجرت کش باید پیدا میکرد- باید نام و نشان و امضای شمسی جون ها و قمر خانوم های شهر را از اداره مهاجرت میگرفتم که چقدر خالصانه در یکی از این بزم های شبانه اشان - یا جلسات فرهنگی پاسداشت فرهنگ آریایی ،اعلام براعت کرده اند از این دام فریب و ریا که ممکن است دامن پاک آریایی اشان را لکه دار کند!و وا اسفا که این حقیر چه دام ها پهن نکردم برای فریب "حتی " اداره مهاجرت
شاید زمان آن رسیده که دیگر سکوت نکرد! شاید اولین قدم دنیای بالغ شدن سکوت نکردن است در برابر تمامی آنهایی که دروغ رکن اصلی مکالمات روزمره اشان است پشت لبخند های مصنوعی کریه!
شاید
دیگر نباید خندید به اینکه هستند آدم هایی در این شهر که مدرک دکترا را قاب کرده بر دیوار زدند ولی هنوز فکر میکنند سرطان یا قطعا واگیر دارد یا آنقدر بیمار سرطانی شوم است که دووور شوید.
دقیقا در این نقطه است که میگویی ،این خانه از بنیاد ویران است - شنیده شده گاه باور جمع بر این است خوشبختی هایمان را از دید بیمار سرطانی مخفی کنیم مبادا آهش مارا سیاه بخت کند...و درد این است که مقالات علمی دوستان مرزهای علم را هر روز جابه جا میکند.
یا آنهایی که سرشماری سالانه دوستان دارند ،جمع جبری هر سال باید از سال قبل کمتر نشود!بیشتر شد حتی هدیه میدهند به خودشان و دوستان جانشان!
از پیچ های تند این گردنه های مهاجرت که بگذری تو می مانی انگشت شمار دوستانی که تظاهر به خوشبختی در گوشت و پوست استخوانشان فرو نرفته! دوستانی که کمتر به هم دروغ میگوییم.
کمتر همدیگر را چی چی جان خطاب میکنند….درد کمرم وادارم میکند که صاف بنشینم…باز هم قوز کرده ام !همیشه آخرش صاف می نشینی - گاهی عزیزی میگوید صاف بشین - گاهی دردت می آید…ولی همیشه آخرش که میشود صاف پشت میز خودت را پیدا میکنی که عبور کرده ای از پیچ های عجیب این مهاجرت اجباری…
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 21:40 توسط سودابه
|