پی نوشت:برای یلدای یک دوست عزیز و همه یلدا هایی که قرمز میشن

زن  ها حرف هایی دارند که گاهی با افتخار میگویند٬از آن دست حرفهایی که یک موقع به خودت می آیی میبینی چقدر دستهایم را میان هیچ جا تکان می دهم٬انگار پرچم افتخار است.

اولین بارش آن روزآفتابی ۱۵ سالگی ام بود که گوشه حیاط مدرسه راهنمایی با افتخار از نوار بهداشتی خونی حرف میزدیم یا شاید قبل ترش یک یا دو سال قبل تر٬ که به جای مخفی کردن آن  سینه های تازه نوک زده زیر مقنعه های بلند بد ترکیب
سینه سپر میکردیم با مقنعه های گره خورده زیر گردن٬زن ها همیشه حرفهایی از زنانگی شان دارند برای افتخار کردن
ولی گاهی زنانگی ها گره میخورد در روزمرگی های مردی از جنس شاید و آن لحظه است که همه زنانگی ات را اشک میکنی در چاهک حمام
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
نمی دانم مادر بدی بودم یا معشوقه خوبی که حضورش را حس نکردم تا روزی که دکتر یک لکه سفید میان خط خطی های صفحه سونوگرافی نشانم داد و گفت این یک بچه است٬دقیقا با همین لفظ -این-شاید من اولین و آخرین مادری بودم که آن لحظه دلم گرفت برای لفظ -این
نمیدانم شاید یک جور دیگر منتظر بچه بودم٬یک جور فیلمی تر٬رویایی تر-مثلا من باشم و -او-و او دستهای من را گرفته باشد زل زده باشیم به صفحه خاکستری سونوگرافی٬دستهایمان یخ بزند تا دکتر بگوید -این-لکه بچه شماست و من بخندم و ـاو -بخندد.او-----مشکل شاید بیشتر لفظ -او- باشد برای من تا -این٬
در لحظه ی فکر شده رویایم هم دکتر به بچه ما گفت ـاین
مشکل ـ اوـ بود که٬ نبود 
من در آن لحظه ـاوـ نداشتم.این ما ـاوـ نداشت.
 
نمیدانم چند خیابان آنورتر بود که حسی گرم پشت لب هایم جمع شد٬مثل بغض٬مثل یک ویار سبز رنگ٬که پاشیده شد روی سنگ فرش خیابان های باران خورده٬دستم سر خورد روی-این-بی اختیار به چشمهایش فکر کردم٬چشمهای براق مشکی اش 
 
به موهای مشکی فرفری اش٬به دستهای کشیده اش٬دلم میخواهد نقاش بشود٬یا دکتر!لعنت به تو ـسینـ ـتو هم هنوز هیچی نشده حق انتخاب بچه را ازش گرفتی٬کسی انگار دستم را گرفت و پرتم کرد روی سنگ فرش سبز شده خیابان
 
تلفن زنگ خورد٬باید پرستار باشد٬قرار شد برای وقت دکتر متخصص زنگ بزند٬قرار را گذاشت برای ساعت ۳عصر
قدم که میزدم از تصور تکان تکان خوردن های-این -حالت تهوع شدید پشت پلک هایم جمع شد ٬مثل یک سرگیجه محو و خام
 
باید باـ اوـ حرف میزدم٬باید میدانست که -این- جایی٬ درنرم و گرم ترین حفره ی تنی که همین 
دیروز در بازوهایش پیچیده بود٬جان گرفته است
باید او هم ـاین ـرا لمس میکرد٬یا شاید میدید٬آیا حق ـاوـ نیست؟
.همان لکه سفید٬ـاین-از گوشت و پوست او هم هست٬شاید من مادر بی رحمی بودم که تنهاـ این ـ را دیدم.شاید بعد ها که ـاین - بزرگ شد برایش توضیح دادم٬مسلما یک لکه سفید نخواهد فهمید.شاید وقتی دیگر لکه نبود٬یا حداقل سفید  نبود بفهمد.
 
باید به ـاوـ چه میگفتم؟
سلام-زنگ زدم بگم پدر شدی؟
یا :سلام-زنگ زدم بگم ببخشید نشد با هم بریم برای سونوگرافی
یا حتی :سلام-خواستم بگم٬یادته گفته بودی٬زن های حامله  تحریک کننده ان برات٬خوب خواستم این مدلی هم امتحان کنیم
یا ….
بوق آزاد قطع شد
من:سلام
او:سلام
من:ببین نمیدونم چه شکلی بهت بگم فقط ناراحت نشو٬میدونم حق تو هم بود که ـاین - ببینی ولی٬نشد٬من مادرخودخواهی نیستم٬من اصلا از اون هایی که تو فکر میکنی نیستم٬فقط یهویی شد٬هیچ چیز خاصی هم نبود٬یک لکه سفید٬حتی رنگ نداشت
او:خوبی تو؟چی میگی ؟مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده؟
او:حامله ای؟
دستم سر خورد روی ـاین
او:چقدر بهت گفتم خطرناکه..ها؟
من:میشه بعد حرف بزنیم؟
او:نه نمیشه
او:میخوای چیکار کنی
من :چند ساعت  دیگه تمام میشه
او:خوب خداشکر
من:راستی چند وقتش هست؟
من :دو هفته
او:یعنی کی میشه؟
اه لعنتی اون شب جمعه  قبلی که مست بودی٬حواست نیست دیگه ٬هی الکی هم میگی چیزی نمیشه ..ببین چی شد:
من: من باید برم
 
دستم سر خورد روی ـاین
لکه ها گوش ندارن و این خیلی خوبه٬
تا ساعت سه ٬چند ساعتی وقت هست٬اگر من چند ساعت تو این دنیا وقت داشتم احتمال خیلی زیاد یک قهوه داغ میخوردم و میرفتم زل میزدم به چشمهای ـاوـشاید هم دست هاشو میگرفتم
من هیچ وقت با یک ـاین ـ حرف نزدم ٬ـاین ـ ها چی دوست دارند ٬شاید باید برم منتظر بشینم تا ساعت ۳ بشه٬شاید ـاین  ـ ها دوست دارن براشون انتظار بکشی٬براشون رویا ببافی
 
نشستم روی اولین صندلی از دم درو دستم از زیر کیفم سر دادم روی ـاین ـاحساس کردم شاید ـاین ـدوست نداشته باشد خانوم منشی بلوند مطب معاشقه مادرانه مارا ببیند.
 
باید میرفتم روی تخت دراز میکشیدم٬دستم را بست به لبه تخت٬که تکان نخورد٬یک لحظه دلم برای ـاین ـتنگ شد٬یک لحظه میان پشیمانی و ترس٬یک منگی جهید پشت پلکهایم
 منگی ام قرمز رنگ بود٬رنگ ـاین ـکه دیگر سفید نبود٬قرمز شده بود در آستانه ۳ هفتگی
 
این ـقرمز شد و ـاو ـ میتواند ببیندش٬من دروغ نگفتم٫بالاخره ـاو -هم حقی دارد٬
شاید بخواهد با ـاین ـحرف های پدرانه بزند٬شاید ـاوـ بتواند براش توضیح دهد 
همیشه بچه های حرف های پدر ها را بهتر میفهمند٬او شاید بتواند برایش توضیح دهد مادرت ٬مادر بدی نبود 
فقط معشوقه بهتری بود٬تا مادر
شاید ـاوـبتواند برایش بگوید او پدر بدی نبود٬فقط روزمرگی هایش را جای دیگری خرج میکرد
بچه ها همیشه حرف پدر های ها را بیشتر قبول میکنند٫فرقی نمیکند لکه ای سفید  در هاشور های های خاکستری دستگاه سونوگرافی باشند یا لکه ای قرمز
 
من-مادرـاین ـ ۱۴