انگار همین دیروز بود
>در ميان بوي خام کودکي ام که هنوز از تندي بلوغ دور بود<
>در هياهوي حرفهاي يواشکي<
>مادر بزرگم را مهماني عزيز بود<
<>مهمان مادر بزرگم چشمانش را پشت شيشه هاي تميز مخفي کرده بود<
و
<ان قدر شجاع بود که کفشهايش گلهاي ابکشي شده فرش مادر بزرگ را له کرده بود
>لبخند مي زد شايد از اين فتح مي باليد<
و
مهربان تر از يک لبخند بود با من /بوسه اي
<ونواي قلقلک اور عزيزم
و
<ان قدر روشنفکر بود که سيگار مي کشيد
حتي از مهمان هاي پدر بزرگ هم بيشتر حرفهاي سياسي مي زد
ولي من هيچ گاه نفهميدم چرا مادرم ان روز بزک کرد و با او رفت
وهيچ گاه نفهميدم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ شبها به خانه ما مي امد
و مادرم برايش منقل مي گذاشت و ديگر روشنفکر نبود

و شايد هرگز نفهمم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ ان شب به
<
بستر من لغزيدوتا صبح مرا رهسپار زنانگي کرد
شايد فردا بفهمم چرا فردا که من مهمان روشنفکر خانه اي شدم
با تمام زنانگی ام >