پنجره
آن موقع ها که ایران بودم همیشه دلم از ان أشپزخانه های انگلیسی می خواست که درست بالای سینک ظرف شویی یک پنجره است رو به هر چیز سبزی که وقتی ظرف میشستم از همه سبز بودن ها لذت ببرم.اینجا که آمدم دیدم باید چیز بهتری دلم میخواسته اینجا بیشتر آشپزخانه ها رو به منظره ای سبز است.اما باید دلت سبزی بخواهد تا لذتش را ببری!
آن یک شنبه که ظرفهای نهار را میشستم چشمم افتاد به دیوار سنگی همسایه روبرو٬چقدر دلم میخواست پنجره روبه رویم کوه بود یا حتی دیوار سنگی خانه ای یا حتی خیابانی٬همه چیز میخواهم جز این سکوت سبز بی همه چیز.شب ظرف های شام را که شستم چشمهایم را چرخاندم تا برسم به همان دیوار خاکستری روبرو٬وسط دیوار یک پنجره بود٬چطور من این را ظهر ندیده بودم ؟آن قدر در لذت خاکستری رنگ سنگ ها فرو رفته بودم که این سوراخ را ندیده بودم با پرده های گل دار سفید.پرده های گل دار یعنی مال این دیار نیستی٬مهاجری!زنی که پشت سینک ظرف شویی ایستاده بود سفید نبود٬شاید هندی٬فیجی یا از نژاد هندو رنگ پوستش از ما تیره تر بود و چشمهایش به درشتی چشمهای ما.آرام بود و چشمهایش را دوخته بود به روبرو٬منظره روبروی او میشد ترکیبی از رنگ زرد و قرمز سطل آشغال های طبقه پایین.او آرام تر از من بود و با آرامش ظرف ها را دانه دانه خشک کرد.هیچ وقت از زن های آرام خوشم نیامده.کرکره را کشیدم پایین و خزیدم به کاناپه کنار آشپزخانه پاهایم را بغل کردم .نمی دانم اصلا دلیل این که کره کره آشپزخانه را بستم چه بود٬دلم میخواست بدانم زنی که از من بیشتر ظرف شستن را دوست دارد کی به خواب میرود.
به بهانه آب خوردن بدون اینکه چراغ آشپزخانه را روشن کنم کره کره را بالا کشیدم.ظرف ها تمام شده بود چراغ هنوز روشن بود و سینک ظرفشویی پر از میوه و سبزی های رنگارنگ ساعت نزدیک ۱۲ بود٬این زن چقدر زندگی اش را دوست دارد؟
سیگاری آتش زدم باید می خوابیدم من میوه و سبزی برای شستن نداشتم.
این روزها دیگر برنامه زن را میدانم ساعت ۶::۴۰ دقیقه که من کتری را پر ازآب میکنم برای قهوه صبح او تخم مرغ های آب پز شده را روی میز میگذارد همیشه دو تا٬یکی را کمی زودتر بر میدارد شاید مردش تخم مرغ عسلی دوست دارد..ظرف های صبحانه را میچیند توی سینک و میرود.هیچ وقت نفهمیدم چطور کسی میتواند ظرف های تخم مرغی را نشسته برود سر کار٬میتوانم از این فاصله بوی تخم مرغ مانده را حس کنم.شاید یک روز که صمیمی تر شدیم ازش خواستم بگذارد من ظرف های تخم مرغی صبحش را بشورم٬همسایگی یعنی همین.
نهار را سر کار میخورد٬غروب که میرسد خانه٬مردش زودتر آمده ولی او هم ظرف های تخم مرغی را نمیشورد .مستقیم میرود سراغ یخچال بستنی بر میدارد و دیگر تا وقت شام در آشپزخانه پیدایش نمیشود.هیچ وقت مردهایی که از کنار ظرف های نشسته میگذرند را نمیفهمم.غروب که پیدایش میشود با کیسه های سبزی و کاهو میرسد خانه ٬اول ظرف ها را میشورد ولی خشک نمیکند.سینک ظرف شویی که خالی شد همه سبزی ها و کاهوها را خالی میکند توی سینک و آب را باز میکند رویشان و از آشپزخانه بیرون میرود.به اندازه یک لباس عوض کردن طول میکشد تا دوباره سر و کله اش پیدا شود.موهایش را بالا پشت سرش می بندد. دست به کار میشود همه سبزیجات را میشورد و در آبکش میگذارد تا آبش برود.هیچ وقت نظم و ترتیب غذا درست کردنش را نفهمیدم مثل این فیلم های آموزش آشپزی پر از شو آف های کپی شد است.یادش بخیرمادر بزرگم همیشه میگفت آشپزی نمایشی مرد نگه دار نیست٬شاید هم برای همین است مردش ٬مرد زندگی نیست.بعد از پخت و پز سینی سینی غذا را میبرد جایی و بشقاب بشقاب بر میگرداند به سینک٬پیش بند می بندد٬دستکش های صورتی اش را دست میکندو ظرف هارا با همان آرامش لج در آر همیشگی می شوید٬خشک میکند.همین موقع ها ست که سر و کله مرد پیدا میشود از یخچال چیزی بر میدارد و میرود.زن ادامه میدهد٬کتری را پر آب میکند و از آشپزخانه خارج میشود با انبوهی از کتاب و کاغذ بر میگردد .آب کتری جوشیده٬قهوه ای درست میکند می نشیند روی صندلی پشت به سینک آشپزخانه.یک چیزهایی می نویسد ٬خط می زند یا می خواند٬سکوت که خیابان هارا فرا گرفت میرود با انبوهی از ظرف و ماگ های به نظر کثیف بر میگردد.دست کش دستش نمیکند ٬باز هم آرام آرام ظرف هار میشوید و خشک میکند همیشه به اینجا که میرسد پاهایم را حس نمیکنم.درد می پیچد پشت ساق پاهایم و بالا میرود تا زانوهایم .دفتر و کتاب هایم را جمع میکنم زن پشت پنجره روبرو با ماگ قرمزش چشم به پنجره دوخته سر بلند نمیکنم.چراغ را خاموش میکنم و میخزم روی اولین کاناپه کنار آشپزخانه ٬پاهایم را بغل میکنم چیزی زیر پاهایم خش خش میکند یک پوست پلاستیکی بستنی٬پوست را چنگ میزنم ٬هممیشه از این عادت آشغال روی زمین انداختنش هم بیزار بودم.چراغ را روشن نمیکنم نور آشپزخانه زن همسایه کافی است.مردش چیزی در سینک میشوید و او از پشت دستهایش را حلقه کرده دور کمر مرد…من پوست پلاستیکی بستنی را در سطل آشغال فشار میدهم.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 3:50 توسط سودابه
|