دختر عقد کرده
From Evernote: |
Untitled Note |
نمیدانم این یک اصل است یا در حواشی زندگی من هر چه بوده از این دست بوده
دختر خانه بودن برای من پر از نکن بکن های سنتی بود.پر از نرو های همیشگی من هیچ شبی نبود که خانه دوستی آشنایی کسی بخوابم همیشه آخر شب های تاکسی سرویس پدر دم در منتظرم بود
همیشه ما خوب نیست..من ماندگار تر است عزیز ترست…چرا پس همه تلاش میکنیم تا ما شویم را نه من میدانم نه هیچ من دیگر
همه تلاشمان را میکنیم تا گند بزنیم به ما…
انسان موجودی اجتماعی است در این شکی نیست اما چه کسی گفته آن اجتماع را کوچک کنیم به خانه بیاوریم …بشویم ما
من میخواهم شب تازه ساعت دوازه سرحال پای لب تاپ هی تایپ کنم و تو میخوای ساعت ۱۱ بخوابی…
من میخواهم صبح ها تا لنگ ظهر بخوابم تو باید هفت صبح بیدار شوی…من به هیچ چیز عادت نمیکنم و تو به همه چیز عادت میکنی
یک (ما)تکه پاره میشویم بعد چند سال از بس هی من میکشم هی تو
من های دور از ما همیشه خوب است…اینکه صدای باد شکم همدیگر را بشنویم خیلی هم خوب نیست….من های دور همیشه بهتر هستند
دختر خانه بودن برای من پر از نکن بکن های سنتی بود.پر از نرو های همیشگی من هیچ شبی نبود که خانه دوستی آشنایی کسی بخوابم همیشه آخر شب های تاکسی سرویس پدر دم در منتظرم بود
عقد که کردم آزادی مطلق را حس کردم …آزادی با شرایط البته…یکی از شرایط آزادی بعد از ازدواج سیاست داشتن بود که من انگار در کلاس درس خانواده نکن بکن آن را خوب گذرانده بودم
سیاست پیچاندن اعضای خانواده اعم از شوهر و خانواده و خانواده محترمه
هیچ کس به یک دختر تازه عقد کرده مشکوک نمیشود..دخترهای تازه عقد کرده همیشه وفادارند..اما من حتی با سیاست هم ازدواج کرده بودم….در همان دوستی های سال های اول و دوم ازدواج دریکی از همان عاشقیت های کذایی بکارت بر باد داده بودم ..سالها بود من بودم و سوراخی که هوا میخوردو شهر سنتی ام
شوهرم سنتی نبود..از همان هایی که سارتر می خوانند جو کافه های فرانسه گرفته شان از همان خورده بروژواهای دیروز …زشت بود …و مرا دوست داشت پس دیگر تمام
من ازدواج کردم به همین راحتی
من از این دست دختر های عقد کرده بودم ..آرایشم بیشتر شده بود سکس های گاه بی گاه آبی دوانده بود زیر پوستم..
مهمانی میرفتم ..وید میزدم مشروب میخوردم اما با کسی نمیخوابیدم ..هنوز با کسی نمیخوابیدم هنوز من برای شوهرم یک عروسک سکسی بودم
نمیدانم با میم کجا آشنا شده بودم .
همین سایت های فیس بوکی بود زوکا..گزگ..اورکات یادم نمی آید…چند سالی به همین آشنایی ها گذشت می دانست ازدواج کردم و هنوز حرف میزدیم با هم از جنس حرفهای بلاگی که چقدر قلم ات خوب است این چیزها….یک روزحرفهای کتابی خوبی هم زدیم من هم گاو خونی مدرس را گرفتم و به صرف قهوه رفتم خانه اشان
به صرف قهوه با شکلات در اتاقی آبی پر از کتاب های بوبن…قرار به صرف قهوه بود و من هم پریود پس قرار تا آخر به صرف قهوه ماند
کتاب گاو خونی تا همین چند ماه پیش در کتابخانه اش بود…
میم از آن دست پسرک های فشن محسوب میشد با ساعت و کفش های برند و با موهای کوتاه ژل زده با قهوه و آن خانه با طراحی چوب هر جور میخواستی نگاه کنی به من نمیخورد….برای همین هیچ وقت عکس من نرفت جز عکسهای روی دیوارش..
دیوار کنار پنجره اتاق م پر از عکس بود از دخترها و پسرهایی که اسم دوست داشتند و دوست دختر های سابق و کنونی
و عکس من هیچ وقت روی آن دیوار نرفت …شاید به خاطر جین کهنه بی مارک روز اول قرارمان بود نمیدانم.بعد از آن قرار به صرف قهوه، هی حرفهایمان بیشتر و بیشتر شد نه اینکه بکشد به تلفن و مسیج بازی نه حرفهایمان آخر شبی بود در پنجره مسنجر، روزهایی که من خانه خودمان بودم تا نزدیک های صبح
یکی از همین نزدیک های صبح میم از دلش گفت از لبهای شهوتناک من و سینه هایم در آن لباس قرمز روز اول
لپ هایم سرخ شده بود حرارت می دادم…چند وقت بود از این حرفها نشنیده بودم از این حرفهایی که تو در جوابشان بخندی و بگویی نه بابا اینطوری ها هم نیست اما در دلت چیزی مثل بادبادک پر آب یخ میترکد
من یک دختر عقد کرده بودم و پر از سکس های آخر هفته ای بدون حرفهای غلغلک دار
نمیدانم مشکل از عقد کردن بود یا سکس های آخر هفته اما مشکل هرجا بود میم بود که آن را یادم آورد و آن را هم رفع کرد بعد ها
صدای اذان که می آمد همیشه میخزیدم به رختخواب ،پدر گرامی صبح به صبح به وقت اذان تمام اتاق ها را چک میکرد…
خزیدم زیر پتو صدای اذان که آمد در هول و هراس خاموش کردن لب تاپ بودم که میم گفت بیا پیشم ….چقدر دیر گفت
اما آنقدر دیر نبود که فکر نکنم به راه های پیش میم رفتن…راه های پیش میم رفتن آسان بود اما راه های پیش میم ماندن سخت بود آن هم شب تا صبح مگر میشود…
چند روزی همه اش به راه های پیش میم ماندن فکر میکردم….آنقدر که به این فکر نکردم که من یک دختر عقد کرده ام
بالاخره یک روز از همان آخر هفته های کذایی که شوهر با دوستان باغی بیشه ای جایی بودند..من هم مثلا با شوهر رفتم …
آن شب پیش میم ماندم تا خود صبح از هماغوشی خبری نبود یا بوسه های یواشکی حرف زدیم …حرف های فیلمی و کتابی و بعد بوسه و بوسه و تن هایمان که گره خورد مثل همه تن هایی که گره میخورد…خودش گره میخورد نه کار عشق است نه محبت خودش خود به خود گره میخورد
همیشه دلم میخواست بعد همآغوشی های خیس عرق درآور در بغل کسی سیگار بکشم مثل شعر فروغ همان فاصله رخوتناک را حس کنم …سیگاری آتش زد برایم دستم را که آوردم سیگار را بگیرم گفت:کاش حلقه ات را در می آوردی…
همان جا یادم افتاد…من یک دختر عقد کرده ام
حلقه را درنیاوردم حتی جوابش را هم ندادم …این حلقه همیشه دستم است انسان نباید هیچ گاه خودش را انکار کند در یکی از همین کتاب های بروژوایی نوشته بود
میم را دیگر ندیدم نه اینکه او نخواهد…نه !میم مرا انکار میکرد…مرا با حلقه دستم انکار میکرد…من یک دختر عقد کرده بود با حلقه بلریان
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 13:36 توسط سودابه
|