|
برای تو: فا.حشه روشنفکر محله من
تو را این روزها زیاد از پنجره اتاق صورتی ام که مشرف به اتاق ابی توست می پایم
ان اول روزها که پیرزن های همسایه خبر از خلوت تو به مادرم داده بودند تا بچه های اش رابپاید
از گزند گناهان رسوای تو...من تو را خیال می کردم مثل تمام فا.حشه های فیلم های فارسی
مثل فا.حشه محبوبم در سوته دلان با ناخن های قرمز..سینه های درشت سفید...دستهای طلا
گرفته و رقص اندام گوشت الودت در بستر پیر مردهای پای منقل
چه خاص تر بودی تو:
ناخن های از ته چیده شده سیاهت را دوست دارم و چشمان سیاه شده ات را
ان روز که اول بار خیره ات بودم سیگاری بر لب داشتی و کتابی در دست>کامو می خواندی
و قهوه ای سیاه که مهمان میزت بود ....احساس می کردم سرد شده...سالها
روزهای بعد که چشمانم مهمان اتاقت بود ..گاه گاه مرا مهمان موسیقی می کردی گاه گاه
هم شاملو انگار مهمان اتاقت بود...شبها چه دیر می خوابیدی و چشمان من قبل از تو بسته
می شد و هیچ گاه ندیدمت ان لحظه که تن می فروشی ...
دیشب اما چشمانم را قسم دادم که مرا از حضور لحظه های شهوت انگیز شغلی تو محروم نکند
و دیدم عشق بازی ات را با دستهایی محکم....دیدم رقص اندام رنجورت را در بستر و صدای نفسهایت
را حس کردم پشت پلکهای خیسم
من شاهد رو.سپی گری تو بودم در اغوشی که تا صبح مهمان بسترت بود و چشمهایت خیره در
چشمان او بسته شد...تو تن ات را هر شب به کتابی می فروشی...تو انگار گران ترین فا.حشه شهری
مادرم می گوید می خواهند تو را از این محله پاک کنند می خواهند سنگسارت کنند روحانی مسجد
انگار در بستر سوگولی صیغه اش حکمت را داده است...
من می ترسم بعد از تو شاید نوبت من باشد...من هم بکارتم را در بستر کلماتی جا گذاشته ام...
من می ترسم
من می ترسم
Medium (Media) Blog
مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا!
دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
|