تبليغاتX
بی چرا زندگان
 
 
 
   
 
 
اتاقی تاریک...انگار کن خیس...شاید بارانی از بهت هجو الود نگاه های گذرا
 
نگاه های دیروز که در امروز دفن شده اند..دفن شده؟! یا غرق شده
 
نگاه های قرمز گاه گاه...سبز...سیاه شاید
 
نگاه هایی که امروزشان همه سیاه است..و هیچ انگار تفاوتی نیست در جشن رنگهای دیروز
 
امروزشان همه سیاه است و سیاه تر می زند...وقطره
 
در عبور سرد این سمفونی رنگی نگاه ها بود ... قطره جنین روزهای رنگی نگاه به دنیا امد
 
سرد بود و ساکت
 
و زخمی از تیزی نگاه های وحشی.اما مدرن...شاید پست مدرن
 
قطره اما انگار در این حوالی دل به بلوغ بسته بود...بلوغ و ازادی
 
ازادی از بند این خانه خونی تا حوالی رستن...
 
قطره این روزها ازاد است...
 
ازاد از زخم نگاه های کاغذی...
پ.ن:
 
برای قطره عزیزمممممممم
 
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
برای تو: فا.حشه روشنفکر محله من
 
تو را این روزها زیاد از پنجره اتاق صورتی ام که مشرف به اتاق ابی توست می پایم
 
ان اول روزها که پیرزن های همسایه خبر از خلوت تو به مادرم داده بودند تا بچه های اش رابپاید
 
از گزند گناهان رسوای تو...من تو را خیال می کردم مثل تمام فا.حشه های فیلم های فارسی
 
مثل فا.حشه محبوبم در سوته دلان با ناخن های قرمز..سینه های درشت سفید...دستهای طلا
 
گرفته و رقص اندام گوشت الودت در بستر پیر مردهای پای منقل
 
چه خاص تر بودی تو:
 
ناخن های از ته چیده شده سیاهت را دوست دارم و چشمان سیاه شده ات را
 
ان روز که اول بار خیره ات بودم سیگاری بر لب داشتی و کتابی در دست>کامو می خواندی
 
و قهوه ای سیاه که مهمان میزت بود ....احساس می کردم سرد شده...سالها
 
روزهای بعد که چشمانم مهمان اتاقت بود ..گاه گاه مرا مهمان موسیقی می کردی گاه گاه
 
هم شاملو انگار مهمان اتاقت بود...شبها چه دیر می خوابیدی و چشمان من قبل از تو بسته
 
می شد و هیچ گاه ندیدمت ان لحظه که تن می فروشی ...
 
دیشب اما چشمانم را قسم دادم که مرا از حضور لحظه های شهوت انگیز شغلی تو محروم نکند
 
و دیدم عشق بازی ات را با دستهایی محکم....دیدم رقص اندام رنجورت را در بستر و صدای نفسهایت
 
را حس کردم پشت پلکهای خیسم
 
من شاهد رو.سپی گری تو بودم در اغوشی که تا صبح مهمان بسترت بود و چشمهایت خیره در
 
چشمان او بسته شد...تو تن ات را هر شب به کتابی می فروشی...تو انگار گران ترین فا.حشه شهری
 
مادرم می گوید می خواهند تو را از این محله پاک کنند می خواهند سنگسارت کنند روحانی مسجد
 
انگار در بستر سوگولی صیغه اش حکمت را داده است...
 
من می ترسم بعد از تو شاید نوبت من باشد...من هم بکارتم را در بستر کلماتی جا گذاشته ام...
من می ترسم
من می ترسم
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
نوشتنم نمیاد این روزها..اما انگار تنها کاری هم که می تونم بکنم نوشتن چه تناقض دوست داشتنی نه؟
 
این روزا نصف مخ من به صورت غیر ارادی درگیر انتخابات...نصف دیگه اش هم درگیر او
 
اسمش از امروز می شه او:)
 
با اینکه هیچ جای مخم به خودم فکر نمی کنه اما با این حال الان درست این ساعت که
 
چشمم دوختم به صفحه مونیتور احساس می کنم من چقدر خوشبختم...فکر کنم کل
 
نظریه های روانشناسی زدم به هم..ادمی که به خودش فکر نکنه افسرده است..اینو به
 
ما یاد دادن اما من الان خلاف اینم
 
این روزها همه چی بهم ریخته حتی چیزی که همیشه عادی بود اوضاع دانشگاه و درسم
 
اما مهم نیست
 
مهم اینه که الان من با موهای خیس فرفری با ناخونهای که در یک حرکت دیوانه وار همشونو
 
چیدم فکر کنم بگم حرکت اعتراضی قشنگ تره
 
زانو هامو بغل کردم دارم موزیک گوش می دم اونم از جنس مایکل جکسن خدا بیامرز
 
وبه این فکر می کنم این انتخابات با همه بدیاش واسه من چیزهای خوب داشت
 
اول اینکه باور کنم نیچه چقدر قشنگ گفته :دین تریاک توده هاست..این روزها حس میکنم
 
ادمها خیلی نئشه این تریاک شدند و خودم اما چه ازاد
 
دوم اینکه من الان چقدر ادم خوب می شناسم...ادمهای خوبی که زنده هستن نفس
 
می کشن و با ما زندگی می کنن شاید دور اما هستند
 
سوم اینکه من الان یه لیست از لینک های بلاگ هایی دارم که توش ادمها هنوز زنده هستن
 
و حرف می زنن...می تونم ساعت ها بشینم بخونم و حتی یک دقیقه هم تلف نکرده باشم
 
دیگه حال شماره زدن ندارم:
 
من این روزها قانون اساسی ایران خوندم.منشور حقوق بشر.اصول ولایت فقیه در قفه
 
من این روزها یک روحانی می شناسم که حتی از خاتمی بیشتر دوسش دارم..
 
من این روزها کتابی که هیچ وقت دوست نداشتم دوست دارم:قلعه حیوانات
 
من این روزها بعد از سالها تحریم روزنامه... اعتماد ملی می خونم ..البته فعلا فقط صفحه
 
شب نامه
 
من این روزها دوباره می نویسم و این از همه بهتره...قهوه ام دیگه سرد شد باید برم
 
عوضش کنم دوباره بیام سراغ یک عالمه متن های نخونده..یک عالمه ندانستن
 
......دلم برای خواننده تمام نوجونیم تنگ شد...
 
 
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  لحظه های شوم ناگزیر-
دستهای یخ کرده و قلم/خیس از رطوبت ناب دستانش و نامی که جاری می شد بر سفیدی کاغذ
بابا....ب ا ب ا
لرزشی خفیف تمامی کودکانه گی اش را لرزاند
-بابا امد-بابا ارام امد- بابا به بستر صورتی رنگش امد
در این جملات نا موزون -در این نگین نامه نابلدانه کلمات را نقاشی می کرد-گاه گاه
اما بابا امد-
بابا ارام امد-بابا به بستر صورتی رنگش امد-بابا تمامی کودکی اش را درید
بابا اشکهایش را ندید-بابا تمامی رازهای سر به مهر اندامش را فریاد کرد
-بابا بسترش را به خون نشاند
چه کودکانه به زنانگی اش قدم گذاشت-
خالی از تمامی بازی های یواشکی با پسرهای محله پایین-خالی از لمس تنش در بستر کنجکاوی معشوقه نو بلوغش
-خالی از حجم تمامی خاطرات دخترانگی
بابا مهمان شبانه رختخواب صورتی رنگش بود-مامان مهمان خاموش اشک -اشک -اشک
بابا امد -بابا هر شب می امد-بابا برهنه تر از عکس های مجله های یواشکی می امد
اما او این روزها اندمش می شکفت و دهانش گس بود از تهوع های صبحگاهی
و مسخ تکان های نا گهانی عروسکی که بابا به او هدیه داده بود-
این روزها چه کودکانه باردار عروسکی بود از بابا
و بابا دیگر نمی امد-انگار به بستری دیگر مهمان بود
شاید در همین نزدیکی Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
میان باریدن برف تاانجماد راهی نیست وقتی قدمهایت به هما غوشی برف ها رفت گر چه با تحکمی مردانه
میان لمس دستانت تا نوازش راهی نیست جز غباری که پس پلکهایت می اید می دانم / می دانم
امشب من تمامی لحظات دیروزت رقیب بودم و تمامی حسادتم را پشت سکوتهای خا موشم مخفی کردم
می دانم/می دانی می دانی
امشب من چشمان بزک کرده تمامی دخترکان دیروزت که روزی به چشمانت خیره شده اند رفیبم
چه سخت زیبا می زند وقتی من چشمانی همیشه خاموش دارم گاه خیس...نمناک
امشب من به زیبایی تمامی دخترکان اغوش های دیروزت/به لمس لطافتی که انگشتانت بلعید و نمامی خیره شدن هایت در راز اندامهای موزونشان رقیبم
و چه سخت زیبا می زند
وقتی لطافت موزون اندامم همشه گریان بود
امشب من گوشهایی که تمامی لفظ های عاشقانه را برایشان زمزمه می کردی و تمامی پلکهایی که بسته می شدند با ارامش صدایت رقیبم
چه سخت زیبا می زند
وقتی صدایت را گوشهای الکنم هیچ گاه نشنید
امشب من به اغوشهای که روزی به لمس دستانت به نیاز هما غوشی رسیدند و دستان عروسکی که بازوانت را نوازش بود و تمامی شب های عاشقانه ات رقیبم
چه سخت زیبا می زند
وقتی دستانم زخمی دارد و نوازش بازوانت در باور زخمهایم فقط به چشمانت غم می دهد
امشب من به تمامی لحظه های زنانه مالکیت چشمانت/دستانت/ مردانگی ات رقیبم
و چه سخت زیبا می زند
وقتی هیچ گاه مالکیت نگاهت را با تمامی زنانگی ام حس نکردم
امشب/امشب/امشب
من صدایت را می شنوم و سایه هایی که به امروز من رقیب خواهند شد را می بینم که فردا روز/ انگار خواهند امد
وقتی چشمانت زمزمه رفتن سر دهد
فردا می ایند
و شاید به دخترکی با چشمهای ساکت/خاموش/که خیس می زند گاهی
و اندامهایی گس/ الوده به گذشته ای در حوالی نگاه ات و اغوشی که شاید کو چک بود برای بزرگی مردانگی ات
رقیبند
چه سخت زیبا می زند وقتی
خواهند دید رقابتی است نا برابر
ان ها هیچ گاه کلمه نخواهند افرید برای احساس ان چشمان بی رنگ....و از مردانگی اش باردار شعر نمی شوند
انها هیچ گاه شاعر نخواهند بود
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  پیچ خیابان/صداهای گنگ انسان های مدرن
تاریکی حزن الود شبهای پاییزی بانوای خفقان اور مدرنیته
دستهایم یخ زده/دستان سردم را اقتخار می کنم/گرمای هیچ دستی را گدایی نمیکند
قدمهایم کرخت ایستاده انگار می رقصد روی خستگی خیابان
چشمانم به سیاهی مینشیند در پس نگاه های این چشمان حریص/لبخند های کریه لبانم را به تهوع پیوند می دهد
کافه های رنگی دود گرفته/روشنفکران کاغذی با سیگار های نمادین
تنهایی من انگار جرم است همان قدر که بلعیدن دود سیگار در مدرسه
ازبوی قهوه ابن انسان های مدرن به تهوع لبخند می زنم
طعم تلخ الکل را می طلبم همانگونه که هرزگی مبهم چشمانم را
تا رازتمامی این چشمان منزوی را بر ملا سازد
چشمان ساکت این اسان های مدرن مرا به بستر می طلبند
بستر هایی قرمز از معصومیت های دریده شده
بسترهایی که شبها روشنفکری را فراموش می کنند وبه خواب سکس های خیالی می روتد
بستر هایی که در ان عشق را الودند/دریدند/بلعیدن
بسترهایی که هیچ کس با هرزگی شان به اگاهی نرسید
چه حریصانه می طلبندم
جا سیگاری مدفن سیگارهایم است با فیلتر های قرمز به رنگ شهوت
وقت رفتن است
وقت به تعفن کشیدن این انسان های مدرن است /چه حرصانه بدنم را میدرند...می توان این لحظه ها را خندید
هیچ کس تا به اکنون حیوان روشنفکر را در اغوش کشیده است
ارام تر از مردن به خواب رفته
جا سیگاری مدفن سیگارهایم است با فیلترهای قرمز اما این باربه رنگ خون
وقت رفتن است هوا صبح می دمد
فردا دوباره روز این روسنفکران کاغذی است در کافه ای پر دود وشب بستری..زنی
چه مدرن شبها به حیوانیت می رسند Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  حسرت حسرت تلخ.تلخ تر از چای بدون قند خانه پدری...وداغ داغتر از زخم دستانش
قدمهایی که بر می داشت
صندلی های خالی..میز دو نفره
و دردو انبوه روشنفکران پوشالی با چشم های کدر
امشب مهمان است به یک فنجان کاپوچینو به سبک مردانه-مردانه از تبار اسکناس های تا نخورده
اسکناس هایی با بوی عطر
فنجان گم شده زیر خروارها کف...کف کاهی...کف کاپوچینو تلخ میزند
دستانش را دور فنجان حلقه می زتد
...
چه سکوت بی پایانی حاکم است
نگاه نگاه ونگاه به سنگینی نگاه مسجد نشینشان سر سفره عقد
امشب مهمان است به یک فنجان کاپوچینو
به تقلید کف های کاهی را می بلعد-دهانش گس می شود
واین بار دستانی دور کمرش حلقه می زند
گرم گرمتر از فنجان
دستانی به لطافت دستان دختر همسایه در هماغوشی های ممنوع بعد از بلوغ
چه نرمی دل انگیزی به بازوانش تکیه کرده و حریصانه زنانگی اش را می طلبد
به خواب فاحشه گی فرو رفت و غلتید ورقصید و
بیداری
صدای اذان می اید
خدا اواز اشتی سر داده وقت رفتن است
اسکناس های تا نخورده ودری که پشت سرش بسته شد
فردا مهمان است به یک فنجان کاپوچینو
کف های بی مزه را سخاوتمندانه می بلعد
اسکناس های تا نخورده کنار فنجان
وتمام شد
کاپوچینو مزه دلم به هم خوردگی حاملگی می دهد Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  دختری با چشمهای کاغذی...به رنگ کاغذهای چک نویس
با لبخندی محوتر از خطوط نقاشی کودکانه
با دستهایی به کلمات گره خورده
بااغوشی به وسعت خطوط کاغذهای امتحانی
من دختری کاغذی.با کلمات کاغذی..با عشقهای کاغذی
هماغوشی های باطل کاغذی
اشکهای کاغذی
دختری کاغذی ..کاغذهایی که سفید نیستند..کاهی به رنگ غم
کاغذهایی به رنگ صفحه تسلست روزنامه
به رنگ صفحه طلاق شناسنامه پدر
به رنگ شاعرانه های روزمرگی
دختری کاغذی ام با کلمات کاغذی
کلمات رمان های عاشقانه که ادمیان انگار می کنند از بر کرده ام برای لحظات ..بکر هماغوشی ام
 باهویتی بر گرفته از نطفه ای نا خواسته با عشقی در بستر به  خواب پیوند خورده دختری کاغذی ام با پاهای کاغذی که هرز قدم بر می داشت
با کودکی به کسالت جمعه های پاییزی
دختری کاغذی ام چه تلخ حقیقتی را گفتی
چه تلخ به یادم اوردی بی هویتی دردناک را
دردناک مثل خون که از دستانم می چکد
چه خیسی مطبوعی
هدیه به تو که به یادم اوردی
من دختری روی کاغذ
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
 
 
برای قدمهایی که کودکی نکرد/برای پاهایی که هیچ گاه فرمان نبرد
 
برای کودکی ات/بدون پریدن از دیوار ارزوهای صورتی رنگ
برای خاطراتت /خالی از حجم زمین خوردنهای کودکانه با اشکهای خیس
برای دستهایت که رو به اسمان قدم می طلبد نه برای رفتن برای پریدن
برای کودکی ات/برای دخترانگی ات که قدم می طلبد تا بازی کند قداست ماذری را کودکانه
برای پاکی ات که مربم وار به اسمان پیوند خورده
برای زمین که کور بود از دیدن قدمهایت
برای اغوش اسمان خالی از حجم قامتت
برای من که اشک می ریزم
بر چشمانی که کور بودند بر قدمهای همیشگی ام
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
جرم این است
تو انکار مردانگی من فریاد زنانگی ام
سکوت/خاموشی/اضطراب/لرزش دستان سرد
نفس های ترسان:فروخورده:باز امده
لرزش دستان سرد:سردتر از مرده مردی از بامداد تا اکنون
و نوازش ها و حیوانییت های فرو خورده
تکرار...تکرار
درد همین تکراراست
کاش جسارت فریاد بود
کاش جسارت فریادشان بود از پس پشت شهوتهای منزه
که تن ات را خواهانم...تمام زنانگی ات را
اکنون
نه فردا
دستانت راخواهانم نوازشی باشد برایم
اکنون
نه فردا
پیچ وتاب
نفس های سنگین را اکنون و نه فردا
لحظه..اوج...واکنون را پایان رسید
کاش می دانستند مرا زنانگی ننگ نیست:که می فربندم با فردایی نا خواسته/کاذب
مرا چشمان تو دیدن /خاموش در مدفن خواهش زنانگی است
تو انکار مردانگی
من فریاد زنانگی ام
کاش نمی الودی هماغوشی ات را/تمامیت یک زنانگی را در التماس نوازشهایت /به فردایی کذب که هرگز از راه نخواهد رسید.
کاش می دانستی در همان اکنون که دستانت از التماس نوازش دستانم فارغ امد
من به ادراک طغیان شهوت خاموش چشمانت/غرقه در معصوییت پوسیده اجباری رسیدم
جرم این است
من فریادم
تو انکار
ملکه
خرداد 86
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
دیروز خورشید نبود
دیروز خورشید نبود magnify
دیروز انگار روز خوبی بود
دیروز که من هیچ نمی دانستم از این چشمانی که مرا رقیب است چه سر خوشی کودکانه ای
دختری با چشمهای کهربایی انگار سبز می نمود
وچشمهای من چه سیاهی زشتی
جشمهایش خمار زندگی بود مثل سبزه مثل درخت های بهار
و چشمهایم زخم خورده از این زندگی
دیروز روز خوبی بود
همان دیروز که هیچ نمی دانستم /هیچ نمی دانستم من در این حوالی به این چشمها رقیبم /تو بگو بودی
هیچ نمی دانستم روزی خورشید به عشق بازی دیروز من هم جسارت میکند
هیچ نمی دانستم وچه مفهوم رقابت خامی
دیروز روز خوبی بود که صدایم می خندید
که صدایم می رقصید
که صدایم می بالید
وذهن من خالی بود از صدای رمز الودی که پشت این چشمان کهربایی به حضور می رسد
و چه امروز وهم اوری
دیروز روز خوبی بود
که من به ایینه می خندیدم و ایینه به من عاشق بود و چه زیبا می نمود چشمهایم را
دیروز
دیروز
د/ی/ر/و/ز
همه احساسم قرمز بود
زرد بود
وچه کودکانه شاد می زد
وقلم ام فقط صورتی می پاشید
وچه امروز وهم اوری است وقتی می دانم
کلاغها به سیاهی کلاغ نقاشی هایم عاشق می شوند وصورتی قلمم خاکستری می پاشد
امروز چشمهایم خالی سیاهی است
که هیچ رنگ ندارد ودر ایینه هم زیبا نیست
امروز صدایم سکوت می کند وپشت بی مفهومی خام چشمهایم ارام ارام به بغض می رسد
چه امروز وهم اوری در جذبه روزی که خوب بود امد
ومن هیچ نمی دانستم هیچ
ازاو/ از تو/ از دستهایم که به جای دستهایش نشست
دیروز چه خوب بود در بهت ندانستنم
کاش خورشید نمی تابید تا هیج نمی دیدم
هیج نمی دانستم
خورشید
می تابد
اما تاب دیدنم نیست
چشمهایم را به همه دانستن ها می بندم
خورشید مرده است
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
من از این شهر حرف می زنم :شهری با شبهای سیاه و روزهای خاکستری با همان کوچه ای که خانه ما ان

جاست/

و خانه تو دور تر در کوچه ای که دیگر بن بست نیست

من از این شهر حرف می زنم با هزاران رنگ بی رنگش و هزاران هزار دروغ صادقش


شهری که تو می شناسی و همه می شناسند:شهر شناسنامه هایمان با جوهر مشکی/ناخوانا

من فقط حرف می زنم /فریاد نمی زنم

****

مردمان این شهر را باغهایی است بادرختان سرو ودیوارهای که انقدر بلند ترند که کلاغها هم

قدرت پروازشان نیست


مردمان این شهر حرف می زنند-همیشه حرف می زنند و فقط حرف می زنند:کتاب می خوانند و فقط

کتاب می خوانند

کتابهای سخت تر از کتابهایی قطور و همه را از بر می کنند و در مهمانی هایشان

فقط حرف می زنند/از انچه از بر کرده اند.

مردمان این شهر حرف می زنند از عشقهایشان و همیشه اشک می ریزند و خود کشی می کنند


انگا ر تاریخ دروغ گفته است اینجا مهد درد است

مردمان این شهر هم چنان که پیمان می بندند/می گریزند و همچنان که می گریزند سخت

مظلوم می نمایند/


مردمان این شهر هم چنان که از بستری به بستر دیگر می روند سجاده شان را بر دروازه گناه

پهن می کنند

و گاه گاه شمع روشن می کنند...بستری رنگین تر می طلبند برای شبی که

در پیش است

و انگار می کنند طلب توبه است از خدایی که نهان است در کتابی برایشان

و هر روز بر سر مناره ای فریادش می کنند/همین


مردمان این شهر گاه گاه در میان این بسترهای روزمرگی انگار از سر غفلت


معصومیتی را در بطنشان مهمان می شوند

مهمانی که چشمهایش بسته است تا هیچ نبیند


می توان عاشق بود به این مهمان و دیگر هیچ از این شهر ندید


حتی اگر این مهمان فردا با دروغی هرگز متولد نشود

می توان عاشق بود!

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  انگار همین دیروز بود
>در ميان بوي خام کودکي ام که هنوز از تندي بلوغ دور بود<
>در هياهوي حرفهاي يواشکي<
>مادر بزرگم را مهماني عزيز بود<
<>مهمان مادر بزرگم چشمانش را پشت شيشه هاي تميز مخفي کرده بود<
و
<ان قدر شجاع بود که کفشهايش گلهاي ابکشي شده فرش مادر بزرگ را له کرده بود
>لبخند مي زد شايد از اين فتح مي باليد<
و
مهربان تر از يک لبخند بود با من /بوسه اي
<ونواي قلقلک اور عزيزم
و
<ان قدر روشنفکر بود که سيگار مي کشيد
حتي از مهمان هاي پدر بزرگ هم بيشتر حرفهاي سياسي مي زد
ولي من هيچ گاه نفهميدم چرا مادرم ان روز بزک کرد و با او رفت
وهيچ گاه نفهميدم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ شبها به خانه ما مي امد
و مادرم برايش منقل مي گذاشت و ديگر روشنفکر نبود

و شايد هرگز نفهمم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ ان شب به
<
بستر من لغزيدوتا صبح مرا رهسپار زنانگي کرد
شايد فردا بفهمم چرا فردا که من مهمان روشنفکر خانه اي شدم
با تمام زنانگی ام > Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
کوچه ای هست/

در ان پنجره ای که از پنجره من بلند تر است/

و مرا رقیبی است!

و هر روز دخترکی که به من رقیبی است زودتر از من به خورشید سلام می کند/

پنجره ی او از پنجره من بلند تر است/همچنان که قدش از من بلند تر است

حتی وقتی من با کفشهای مادرم به عرش می رسم

من هر روز او را در ایینه می بینم که چشمانش را بزک می کند/سیاه تر از شب/

چشمان من سیاه نیست همچنان که بزک کردن بلد نیستم/


حتی اندازه عروس های پایین شهر هم خوشگل نیستم/


دختری که به من رقیب است مدرسه اش را تمام کرده وروزنامه می خواند وانگا رهمه کتابها را


از بر است/ می تواند با فرنگی ها حرف بزند همچنان که لبخند می زند/

دختری که به من رقیب است

به پسری عاشق است و من هم


پسری که همسایه انهاست و به او سلام می کند و هیچ گاه حتی مرا ندیده است و


خانه شان از ما دور است


پسری که مثل او عطر می زند-و کت شلوارش ارثیه پدرش نیست/


مثل او روزنامه می خواند-سیگار می کشد وچشمانش را پشت شیشه مخفی کرده


همچنان که روشن فکر است/مثل نویسنده ها

دختری که به من رقیب است

دیروز جلوی ایینه اش که حتی از ایینه پدرم بزرگتر است ایستاد


و لبخند زد

همچنان که پسرک با دسته گل زنگ خانه شان را زد

و من گریستم///

من گریستم تا وقتی پسرک بدون گل برگشت و دخترک می خندید

من گریستم و تا خانه انها دویدم


و همان گونه که می خندید گفتم که من به او رقیبم و به پسرک عاشق

و دویدم همچنان که انگشت نشان کرده اش را ندیدم

و امروز در بستر صبحی که پنجره به اتاق من را می داد صدای شیونی می امد از انسوتر

مادرم گفت دختری که عاشق بود انسوتر تمام عاشقی اش را به دار اویخته


:باید سیاه بپوشیم

مادرم گفت/






Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  چگونه می توان به گوشهایی که هیچ گاه نتوانستند بشنوند .فهماند..لفظ های ساده را

اوا هارا

هجی ها را

چگونه می توان به به ان مرد که گوشهایش را به بهای ناچیز چراغی فروخت


فهماند که من حرف می زنم


من حرف می زنم وصدایم پرواز میکند بالاتر از صدای کلاغهای داغدار


من نجوا بلدم...تمامی شعرهای عاشقانه را ارام ارام نجوا میکنم


اما چگونه می توان به ان مرد عاشق بود

نمی دانم!

من حرف می زنم و در رقص لبان گوشتی ام اوایی بارور میشود


من حرف می زنم و صدایم مثل پسرکان تازه بالغ به گوشم محکم است!


من حرف می زنم و کمی بیشتر از حرفهای تنم /فریاد می کنم


حرف می زنم!

و می توانم در لحظه های رخوتناک یک هما غوشی او را دعوتی کنم به شرابی سرخ


/چند ساله!


می توانم همچنان که دستان خسته اش را می بویم/می بوسم فراتر از فریاد


چشمانم حرف بزنم!

می توانم خوابش را قبل از خورشید بدزدم و صدایش کنم/ اسمش رابا تمامی شهوت لبانم از


باکرهگی اش رهسپار صدا کنم!


ولی چگونه می توان به ان مرد عاشق بود


چگونه!

من دنیای نورها وچراغهای الوان را و حرفهایشان را گوشهایم الکن است!

چگونه می توانم زیر نور مهتاب-هما غوشی لمس ها_دست ها و داغی شرابی چندساله


بکارت یک صدا را به شب رهسپار نکرد با ...لفظی ساده!


چگونه می توان چراغها را خاموش کرد به بستر خزید و حرف نزد!


اما میتوان حرف زد و عاشق بود به ان مرد! Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
هوا از رطوبتی داغ/در تهوعی وسیع نفس می زد/نفسهای هماهنگ با شمارش معکوس دیوار//


پوست من نمناک است :مثل پوست دیوار که ابش دادند///

_چه سر خوشانه همه اب را بلعید:در نمی وسع غرق شد_مثل اندامهای فارغ از یک همخوابگی خیس/

می زند!

_چه سر خوشا نه همه اب را بلعید! دیوار کاه گلی کوچه ما!


دیواری که ما را در کودکی بن بست کرده بود و ما دشنامش می دادیم که خیابان را از ما ربوده است!


دیروز شکست!

ارام!

حتی فریاد نکرد!

من اما دیدم که گریست!

دیوار شکست :مثل لحظه شگفت عزیمت یاس ها از باغچه تا دمیدن در نطفه ای/ مثل


رابطه های کودکی مان!


و هیچ نگفت

غرق شد در خاکش!

_دیوار شکست........


و چشم ما را نور خیابان بست!

از ان لحظه اکنون ما به خیابان راه یافتیم...


و بعد از ان هر چه بود در انبوهی از جهالت بود!

کاش دیوار هرگز نمی شکست تا برایش فریاد نکنم مرثیه بعد از تو را::::


______________

مرثیه دیوار!!!


بعد از تو کوچه ما به خیابان را پیدا کرد مثل نسیم که به اتاق دم کرده رخنه کند>


بعد از تو دیگر هیچ پسری به من عاشق نشد و همه به من خیانت کردند///ولی هیچ گاه نفهمیدم

چرا دستانم دیگر در دستان هیچ کس عرق نکرد//


بعد از تو ما میدان را دیدیم در قلب خیابان:


__ و لی هیچ گاه نفهمیدیم چرا در خیابان همه قلبهایشان را در جیبهای مقوایی مخفی

می کنند///


بعد از تو ما دیگر هیچ شبی ماه را ندیدیم...پنجره های بلند خیابان ماه را هم از ما ربوده بود!


بعد از توکلاغهای خیابان به میهمانی گلهای ساعتی باغچه ما امدند و تمامی زمان را بر باد دادند!


بعد از تو دیگر شب با پنجره عریان من رایطه نداشت


____شب عروس پنجره های رنگارنگ خیابان شده است دیرگاهی است!

بعد از تو دیگر پدرم شبها به خانه نمی اید و همیشه لباسهایش بوی زنانگی می دهد


بعد از تو ما به خیابان راه پیدا کردیم:::

هر چه باید از دست داده باشیم از دست داده ایم!


شاید همه اینها از حسرت خیابان ارزانتر بود

هیج گاه نفهمیدم!



Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  در سکوت کوچه ای که تمامی درختهایش در بستر هم اغوشی اند

و پنجره هایش در اغوش برگهای سبر نفس می زنند.....

چرا پنجره ی مرا باغبان حرس کرد؟

پرده بهت مرا هر روز خورشید می درد _و خواب مرا از ارتفاع بلند خیالم پرت می کند.



خوابهای تکه پاره شده ام را پای تخت چال می کنم هر روز .....

من هر روز در ایینه شکسته اتاقم عروسکی می بینم که چشمهایش خیس خیس است و گونه

سرد_زرد_


من هر روز در ایینه دخترکی را می بینم که کلاغی را عاشق بود.


هر روز در ایینه زنی را می بینم که نقاهت را استفراغ می کند و می خندد

و گمان دارد که امروز دیگر ابستن است.

هر روز فردایی است که :که دیروزش از بام خوابهایم پرت شده ام


عقربه ها چه صبورانه زمان را می دوند:تا در اغوش هم در ایند:کاش می توانستم ارزو کنم


یا حتی شمعی روشن کنم تا ساعتها هرگز کوک نشوند و عقربه ها برای یک بار هم در حسرت


نمانند.

اما دریغ


کلامم می زند:مثل پلک چشم های یک مضطرب که هر بار می گوید خبر خوشی را انتظار باید.


هیچ گاه دستان لرزانش را نمی بیند.

اما دریغ



در سکوت کوچه ای که تمامی درختانش بارورند و پنجره ها خسته از یک هما غوشی دردناک در


اغوش برگها خواب اند...


چرا پنجره ی مرا باغبان حرس کرد.؟

باغبان شاید به من عاشق باشد و می خواهد هر روز چشمهای سیاهش را به تجسس وادارد


و تن نحیفم رابدرد .


وای چه نگاه مردانه ای را پشت پلکهایم حس می کنم.

-چه خیرگی عاشقانه ای_

کاش کسی پرده را می کشید ـخورشید به من خیره شده ست...چشمانم را می زند


باغبان اگر به من عاشق بود_تن نحیف من_دستهای پینه بسته او_هماغوشی


خشمگینی را باید!


شاید ان عابر خسته قدم بود که خواست در این کو چه بارانی _پنجره من لخت باشد..


اسکناس مچاله ای در کف دست باغبان شاید...


ان قدمهای سنگین_صبور


برای چشمهای سیاه من است تا روی بر گردانم و ببینم که به من عاشق است.


اما چگونه می توان به این عابر مغرور با ان چشمهای مرموز بفرما زد؟


چای یا قهوه؟


خوابم از ارتفاع حقیر خستگی هایم می لغزد_پلکهایم را به بستری شهوت انگیز دعوت می کند


رخصتی تا به رختخواب بخزم.

کاش فردا هم نبینم...........


نگاه معصومش را که چه سر خوشانه برگهای پنجره مرا نشخوار می کند.


کاش فردا هم نبینم....




Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  من از تو هیج نمی خواهم        من از تو پوچ نمی خواهم

من از تو نوازش نمی خواهم .بوسه نمی خواهم.شهوت نمی خواهم.لمس نمی خواهم.

                                 نیاز نمی خواهم.

من از تو اغوش نمی خواهم.نیاز نمی خواهم...

                                                                   من از تو پوج نمی خواهم

 

چه کسی گفته است زندگی یعنی عشق.عشق یعنی نوازش    یعنی بستر

                                     یعنی نیاز!

من از تو هیج نمی خواهم.من از تو پوچ نمی خواهم

من از تو عادات پوشالی خیال نمی خواهم

من لمس نمی خواهم

من حضور هم نمی خواهم

            من دستان نوازش گر تو را نخواهم قربانی لمسم شوند.من را انان  عبادتگاهند.

         اگر چشم بر هم میگذارم   من نگاه تو رانتوانم اشک ریزان دیدن.          

          من اغوش تو را نخواهم اتشم خاموش کند.می خواهم بر افروخته ام کند   بادم زند.

 

من از تو هیچ نمی خواهم      من ار تو پوچ نمی خواهم.

           من لبان تو را نخواهم لبانم را به نوازش بنشیند.....حسرتش انگارم.

من از تو هیچ نمی خواهم....

       من اگر خاموشم اگر گنگ-من اگر امروزم اگر فردا-من اگر نیستم اگر بود.

        همه را فریاد-

                            من معشوقه تاریخم گر هیچم انتظار نیست

       من اگر نیستم خورشید روی-  ماهتابم که شبی بر لب ایوانی حجم اغوشی

                                                                                        بودم لبریز!

      من اگر ابستن دیروزم-بارور فردا

                                                             هیچم انتظار نیست.

       من اگر بهت هما غوشی ام .         سکوت کلام

             

                                                 همه را دریغ

        دیروزم کوچه ای بود...هرزه ای....کلاغی

                                                 همه را یقین!

             فردا

                     معشوقه تاریخم گر هیچم انتظار نیست

                  مرا توانم نیست اما یقین را در پستویی به خوابی بسپارم

                                                                                                 

                                                                

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
...................
چرا مرا از من گرفتی ...خورشید

لعنت..........................
 
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  (اغاز است...اغاز دگر....اما جای مهربانیت..خالی ست...پس اغاز را کاش

هیچ گاه ..)



دیگر هرگز از اغوشهای هرزه قاصدک نخواهم گفت!!!

لحظه های تیره هماغوشی های سردی که بر باد رفت!!هرگز نخواهم گفت

لحظه های تیره همخوابگی های سیاه را نیمه نا تمام من/

در توهمش به جا گذاشته در کوچه ای...

می خواهم ازلمس نفس های ابی بگویم وصدای موسیقی باران که باد می رقصاندش..

می خواهم از نگاه من بگویم که در سو سوی افتاب انکار شد...

می خواهم از دستان عاشقی بگویم که چگونه هیچ حجمی/

خالی بی پایانش را پر نکرد.

دیگر هرگز از هرز اغوشها نخواهم گفت !

قاصدکم دیشب در توهمی خون الود تمامی هرزگی ها را به تهوع رساند...بارور شد.


می خواهم از گود ترین لحظه های خالی بگویم که چگونه نگاهش می درد...می رود و

هیچ خواهشی را نمی تابد..


می خواهم از چشمان خندان بگویم...

دیگر هرگز از از اغوشهایی که به بد کارگی محکومند نمی گویم:

از کوچه ...از سیب...از درخت های گم شده مبهوت میان حجب صبح ودربده گی شب

نخواهم گفت...


می خواهم از دیوار بگویم....از سرما...از صدای یخ زده من که طنین اش را هم دیوار مبحوس کرده است.


می خواهم از متعفن ترین لحظه های لبخند بگویم ...که در اوجی ارضا می شود و چشمان من

باور می کند که مهربانترین لبخند هاست...


من دیشب خواب دیده ام می خواهم از خوابم بگویم:


من خواب دیده ام که مرده ام...


حجمی مرا با خنجری تکه تکه کرده است ارام ارام...

تکه هایم را به ایینه تقدیم می کرد.


من خواب دیده ام که

چشمان مرا تیغ زد و خواب من قرمز شد...


ایینه قرمز شد...

من خواب دیده ام که

که کسی تکه های مرا /

غذا انگار می کرد برای گرسنگان

و هیچ گاه مرا هتک هرمت نکرد..


خواب من قرمز بود...

می خواهم از حقیقت های قرمز بگویم


بی هیچ بازگشتی فریاد کنم

چرا نمی تابید ؟!

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  من از دیار عروسکها می ایم!

در کوچه های خاکی معصومیت....

من از میان....

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت اویزان بود....

و در تمام شهر

قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند...

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی "قضاوت"می بستند

و از شقیقه های مضطرب ارزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید......


وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود...


هیچ چیز....جز؟!

(ف-ف)

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  .......................

                  (می توان با فشار هرزه دستی بی سبب فریاد کرد

                           اه من بسیار خوشبختم)

............سرد است وپنجره ها را بخار انزوا مه الود کرده است....

            سرد است و دستهایش را..... انگار سالها ست که مرده است...خاموش یخ زده

          سرد است در این همهمه اما

                                                    سرد

           لبخند های گنگ.... جعبه های قرمز رنگ خون الود....قلبهای متورم یخ زده

                       هر سال تکراری هرز ....در تنوع ادمکهای لبخند به لب..که هر سال

                             عوض می شوند...حتی به یاد نمی مانند...

          ............صورت های دفن شده در تهوعی بزک کرده

          ..............دستان در هم گره خورده ...........اما سرد

         .....................فکرهای هرز که در میان گره دستا ها پی هرزگی می دود...

            من

                       ایستاده ام  ....خاموش....

                            بغض می کنم بر این قلبهای پف کرده خام 

                            اما اشک نمی ریزم

                                       اشکهای من سیاه است و امشب باید قرمز بباری

                                                                        امشب شب قلبهای قرمز است...

                    

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  سخن از ساده لحظه های است که سالیان سال است در میان حرکت عقربه ها به خفقان دچار اند...

سخن از ترس است...

سخن از هما غوشی های مکرر تن هرز ه ای ایست که در ایینه هر روز می گوید:

              من مریم باکره ام

سخن از ویرانی است

سخن از درد است که تن رنجور نسترن زمستانی ام را به فریاد پیوند زده است

سخن از حجم تیره نفس های یک هما غوشی است که شیشه را مه الود کرده است

                        و دستان کوچک کودکی که بر ان شیشه های مه گرفته متعفن

                                                  اسمش را خواهد نوشت....

         سخن از فردا نیست

                                         سخن از دیروز نیست

                                         سخن از حجم لحظه هاست از ساعتها نیست

       سخن از دروغهای رنگین است...

                             سخن از قضاوتهای الوده است

       سخن از اضطراب چشمان من است که هر روز در ایینه پیر می شود...

       سخن از مرگ نیست:از دستان جوان من است که در ابی گرم غرق می شود

                                        وحجم غلیظ خون که ناله کنان می تازد..

                 سخن از سوزش سردی است در دستانم:

                                           و ابی قرمز رنگ

                                                                و من که هنوز زنده ام

               سخن از فردا نیست:سخن از همان دیروز جاودانه است که من مرده ام

                                              و دفن نشده ام

              سخن از کوچه تنهای من است که کلاغها دزدیده اند و

                                     کلاغهای هرزه که منقارهایشان به قضاوتهای متعفن الوده است

              سخن از فردا نیست: سخن از امروز است و حجم خالی اغوش من...

                                              حجم خالی اغوش تو

                                             هق هق لبریزی که فریادم می دهد:::

       ........................که

                                 ................سخن لفظ تکرار خامی است.هیچ گاه حجم 

                                                                  نخواهد شد...                     

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  شب است و چه ساده تاریک شبی...

قلمی...شمعی...سفیدی کاغذی تمامی بهانه های ساده

مرا به نوشتن می کشانند تا بغضم را در شقیقه هایم دفن کنند

مثل هر شب مثل دیشب و فردا...

اما دستان هرزه ام را مجال نوشتن نیست پس انگار می کنم

صبح است  وپنجره های باز

..................و من همان زن تنها....

                    در استانه فرو پاشی...

          صبح است وایینه

                           چه ساده  در تمامی خطوط چهرا ام اغراق می کنم....

                           و چه اسان کاذب

                                         خطی را می پوشانم.....

                        عروسکی می سازم

                                       برای شبی خلوتی .....بوسه ای وشعله سیگاری

                 اری این

                                    منم زنی .

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
خسته ام از سکوت... خسته ام از از همه ی حرفهای نا گفته ام...خسته ام ... خسته ام از بس درک کردم و ....

خسته ام از شب از روز از ....

خسته ام ...

خدایا پس کو؟خوشبختی کی میگی کو....خدایا کجایی پس؟

خدایا ... امشب .الان .... گمشده من کجاست ...اغوش امن وهممیشگی من کجاست...پس رحمتت کو؟

پس مهربونیت کو؟

خدایا من...هیچ وقت نگفتم چرا...همیشه گفتم باشه ..درک می کنم...می فهمم...حق با تو...

پس حق من کجاست...کی قراره حق منو بده...

خدایا بهم بگو...من می فهمم مگه منو واسه فهمیدن همه نیافریدی...پس تحمل دارم

بگو....بگو که اصلا واسه من گمشده نیافریدی فقط بم بگو؟!!

خدایا خستم  دیگه بسه بهم بگو کسی نیست که اشکهای منو پاک کنه...

می فهمم الان وقت منو نداری همه یه عالمه ارزو دارن...اره خدا جونم برو به ارزوهای مردم برس...

شب کریسمسه....مسیح متولد شده

من میفهمم...درک می کنم...

......فاصله

.............اگر چه فاصله من تا تو .اکنون است ولی می توان حس کرد فرسنگها راه را تا حضور

دستان افسرده من ودستان تو...

اگر چه فاصله ی نگاه من تا تو .لبخندی است: اما من از قحطی نگاه به روزمرگی نگاه های

معشوقه تو غبطه می خورم!

اگر چه فاصله صدای من تا تو فشردگی بغضی پنهان است..من از سرزمین رنگها و اواها

به سکوت معشوقه تو غبطه می خورم...

اگر چه فاصله عشق من تا تو لفظ های کهنه ایست که هر روز می گوییم ...می گوییم

اما من به شرم نگاه معشوقه تو غبطه می خورم

اگر چه:میان بغض من تا تو فاصله یک اه است که شقیقه هایم رادرد می اورد

اما من به لطافت وجد معشوقه تو غبطه می خورم.

اگر چه میان اشک من تا تو فاصله ای نیست جز هق هق نا مفهومای ارام ...

وای وای کاش قرابت این نگاه را با تمام چیزهای خوب دنیا می یافتی...

کاش می توانستم فریاد بزنم تو بسیار خوشبختی

تو بیشتر خوشبختی...

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
این روزها می گریختم تا اکنون

                  و چه گریز گا ه  نا پیدا....تا خود

                 سرگردان سر به دیوار می سایم........وحضورم را انکار می کنم.....

اما......

                              و تمام شد.....

               می خواهم در این میان او را بیابم...گر چه در این نا کجا ابد سرگردانم////

اما........

              می خواهم عشق بیابم از میان ....حتی هرز علفها.....می خواهم ....

             کوچه ام را تا فرداها ......بدوم....تا اکنون.....

           می خواهم....او را که شاید هیچ گاه نبوده ...نیست

                                                                                      عاشق باشم.....

                                                                                                              یا؟!

                               خورشید را انگار کنم  در کسوف

                                                                                 اما من می خواهم.

                                      

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
از ان روز که چشمان مرا دردی واقعی بست دیر گاهی بیش نمی گذرد...ومن بعد از ان روزها

همه چیز را زیر انگشتان کاغذی ام لمس می کنم.

و..............بوی خون بوی دود را می بلعم وصدای ضجه ها را می شنوم:

صدای ارابه را می شنوم که کوچه را طنین انداخته و باز هم بوی....وقطره هایی که از ارابه

می چکد

من می شنوم:می شنوم خون وقتی می چکد .می لغزد سفت

...................................وجسد های مغموم که تلنبار شده اند وباز هم تکرا ر کلاغها

من همه را می شنوم

                                بوی سیب می اید باز هم تکرار همان دخترک که نشسته به سیب

                                 گاز می زند؟ با چشمان گشا ده از ترس....

                        نه! کلاغی نیمه سیبی را از دست جسدی دزدیده است تا رشوه دهد به

          ارابه ران مست...

        بوی غریزه می اید...بوی هوس...بوی سیگار ...بوی دود... بوی عرق...بوی نفس

                 بوی زن...

            اشکهایم شور است ومن می بلعم همهشان را به کفاره بوسه های که چشیده ام

            دستانم می لرزد....ناخنهایم نحیفی دستانم راپاره می کند

              و.....می چکد..

                                  تو می فهمی من اگر نمی بینم ...چرا؟

                        من همان جسد مغشوش خاموشم که ارابه ران به کلاغ دزد فروخت

                         به سیب گاز زده ای....جشمانم را کلاغ دریده...

                                        شاید ....

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  صدا های موهوم...             صورتکهای سیاه.............

کوچه های دود گرفته....            و حضور من          حضور خاموش من وکابوس همیشگی

کوچه باغ پاییزی-درختان لخت پاییز دیده-کلاغهای شوم و

                دخترکی که ابستن که باد اورا با خود برد وچشمانش که از ساعت ۰ می گوید

               -کفتارهایی که سیب می خورند....

                 -دروغ..........و

                                        پنجرههای باز....

           پنجره های باز به کوچه ای که همه اش دیوار است....دیوارهای دود اندود...

                                 و تختی که زن مسلولی را بستر است...

          بستری مبهوت از بوی تعفن

               پنجره های باز وساعت ۰!  بستر خالی وزن مسلول

               صدای سرفه های پیاپی کوچه را اواز داده است...

              (می توان خواب را از چشمان راند وصبح با قهوه ای داغ ولفظی بی معنی

                 فراموش کنیم سرفه های خاموشش را)

       اما................

               جه کسی را توان هست که شنید: در بستری سرد .....صدای سرفه های

                    پیاپی...خواهد امیخت به نفسهای متعفن رهگذری که تن خسته مسلولش اش را

                   به هوای تازه ای خریده...

                چه کسی را توان خواهد بود که ببیند ساعت ۰

                 هزاران هزار با زنبیل های قرمز هوای تازه می خرند....و صبح که کلاغها

                             می نالند از بر باد دادن بکارتشان...

                                به خانه باز می گردند...

                                                                 و ارام خواهند خوابید

صبح

           پنجره ها باز می شود

                                             ریه ها را پر وخالی می کنی از هوایی که دیروزگاهی

                           در خواب طلایی ات به شرافت اغوشی معامله شده..

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
دیوانگی همه اغاز است!

              دیوانگی؟!

                             مشتهایم را بر سرم می کوبم.کابوسها رهایم نمی کند.

                            دیوارهای سیاه...کوچه های تنگ....کوچه های باریک....کوچه هایی

                    که مرا مبحوسند....

                                                 در هوای متعفنشان وکلاغها وصدای شومشان

                  و دخترک همسایه که ارام بر سیب گاز میزند و

                                              کفتارها که چه اسان دامنش را می درند وووو...خون

                                    و باز هم چشم های وحشت زده....

                 فریادم را رها می کنم....

                دیوانگی اغاز است.........

                                           چنگالهایم را بر دیوار می کشم...دیوار را میدرم تا مرا از

                                                                           ازدحام این کوچه رها کند...

             دیوانگی همه اغاز است....

                           و من امروز که زنجیر بر دست دارم سالها ست که دیوانه ام...

                          نگاهم بر دیوار ثابت است وحضورم تکرار هر روز کابوسی موهوم

                                                             است از کرمها

                        که چه ارام ....بی تفاوت باقی مانده سیب را نشخوار می کنند

                        ورفتگری که خون ها را می شست...

            خون ها را شستند....باد می امد.... وهیج کس نپرسید دخترک نا بالغ همسایه

                            که امروز ابستن است را دیروز خون ریخته اند...

                           و فردا هم هیج کس نخواهد پرسید

                            چرا چرا او را کفتار نوزاد است....

                      من امروز زنجیر بر دست دارم ودیوانه نامم

                                                اما می خندم ....چون جرمم این است که...

                                  فقط من پرسیدم ......................

                                                                                  چرا؟؟؟

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  "میان پنجره ودیدن همیشه فاصله هست

                                                                        چرا نگاه نکرده ام"

                        و هنوز هم نگاهها خاموش است و همه در اعتیاد

                                                  پرده ای که نگاه مارا می دزد.

                                 مسموم خفته اند.....

                                                                   

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
وای بر من

وای بر تن هرزه ام

وای بر چشمان بی رمق بزک کرده ام

دردی جانکاه زیر دستان سردم می غلتید و هوا  تاریک روشن صبح بود

اما کدامین صبح!

تنم را پاره پاره کرده ام .تنم را دریده ام

زخمها را زیر انگشتان یخی ام می کاوم .می کاوم و خون

ودوباره دردی.فریادم را فرو می دهم وپلکهای سنگین شده ام را می بندم وپشت پلکهایم شهری سیاه

است.سیاه

نفرین بر من

پشت پلکهایم لحظه هماغوشی است

پشت پلکهایم همه تاریکی است همه سرما ست

پشت پلکهایم صدای شوم کلاغهای هرزه ای می اید که د رکوچه باغهای تنگ دامن از دخترکان نا بالغ

می گیرند.

صدای زوزه ادمیان است که می خندند ومی خندند وامده اند تا سگانشان دخترکان نا بالغ شهر را به

بستر ببرند وصبح تمامی ملافه ها را به باد دهند وتمام

نفرین بر من

چشمهایم را باز می کنم

دردی در درونم نعره می زند

یارای تکان خوردنم نیست:مادری را لیاقتم نیست:

                                   چه هرزه ای خواهم بود اگر مادری راشایدم!!

نفرین بر من

دستانم خیس است وبسترم از خون انباشته

اری صبحگاهان بود ومرا غرق خون بستری

درد اما رخت بر بسته بود از حضورم چشمانم نعره می زد وکلاغها بر بسترم می چرخیدند

وکرمها که امده اند جنینم را نشخوار کنند

                                                        اری جنینم ان روز ....

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
"در کوچه باد می اید"ودل من سخت گرفته است می گرید.دلم تنگ است.

پنجره را باز خواهم کرد وهوای پاییزی را با سر انگشتان جوهری ام لمس خواهم کرد

چشمانم را می بندم و صدایت را حضورت را لمست را نوازشت را .....همه وهمه را پشت پلکهای

بی رمقم دفن خواهم کرد.

ریه هایم را پر وخالی می کنم از هوای دردناک پاییزی! وگ

ماه را به خاطر می سپارم.

و به یاد می اورمت در همان لحظه لبخند در همان لحظه پرواز ودر همان ها که خوبند وخوب خواهند ماند

سجاده ام را پهن خواهم کرد بر سر جوی وخواهم گفت:خدایا مرا هیچ زخمی نیست وهر چه

هست همه نشانه حضورت است...

و خواهم گفت به تو :حضورت اسمانی باد

ریه هایم را پر وخالی می کنم از هوای خدا............پلکهایم را می بندم و....تمام شد...

شت پلکهایم کائنات چه زیبا می رقصند.

پشت پلکهایم  خاطره ها همه اسمانی است.

اما

اما            پشت پلکهایم هم هماغوشی درد مهمان من است تا فراموش نکنم زخمهایم را

                     اما خاطره ها همه خوبند.

                                                     و زخمها که می مانند را تنها بخششی التیام است.

                                                                                   اری!لحظه ای می انجامد...

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
شب تاریک وخفاشان بیدار وخفتگان خواب

شب تاریک و چشمهای من بیدار!شاید ستارگان را می پاید؟شب تاریک!

شب و"سلام"

 اری اغاز همین بود.

من سرگردان بودم شاید:من خواب بودم شاید:وچه ساده شروع شد همه ان چه نباید هیج گاه شروع

میشد.

"گفت:از من خاطره ای بساز"

             شروع بدون مقدمه!اغاز بدون کلام وپاییز امد.

 این روزها دوباره پاییز امده وسالها پاییز خواهد امد ومن

سرما تنم را دریده نه از برای هویتش

تنم را پوستینی بود در پاییز:به یاد می اوری؟

اه تنم....اه تنم درد می کند :تنم را دندان زده وزخمهایم دهان باز کرده بوی خون زالوهای پیر را 

هم در این پاییز بیدار کرده است.

به یاد می اوری:

                       سرما!تن تب دار من واغوش تو وبوسه و.....

                        ونفرین به پاییز!

           باران

                   من از باران پاییزی می هراسم

                                                           اغوش تو و باران که شیشه هارا 

                                                           میشست!

             و صدایت در گوشم و شعله سیگاری ودستان تو در حریم تنم!

              و خود خواسته این تدبیر است:نفرین به پاییز

  "گفت چرا فکر می کنی شرم را دزدیده اند"

  پاییز واین بار سفره افطار ولبهای هرزه من که هیچ گاه روزه نبود!به یاد می اوری:

لبهای من چه هرزه نوشیدند وبوسیدند وانگار می کردند که عشق همین است

       پاییز وروز میلادت:

"گفت بهترین تولد عمرم بود"

پس چرا من از ان شب می هراسم.از نگاهم از حضورم

اه.........چگونه از صدای که ارامش شب زنده داران را گرفته بود مست در خیابان 

می رفتم!

من ان شب مست خوابیدم وهیچ گاهش قران بر سر نگرفتم:چه هرزه حضوری

           نفرین بر من!!!!!!!!!!

تنم زخمی است جنینم مرده وشرم را که بر سر بامی شامی به حراج گذاشتم!

شاید همه خاطره است ومن نمی یابم!

                                                         اما شوم اما تلخ...                               

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  دردناک است حضور شان

                                  دردناک است حضورشان را در این صفحه سفید حس کردن

                                 شاید می پندارند............

                                دایره           دایره ی حضور خسته وزخمی من است.

                                کاش می دانستد در  دایره مرا  نباید بی گاه بیایند که

                                                     اعتمادم را سیاه می کنندو

                                                                                             تمام شد

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
احساس ها در تلاقی ادراک وجود هم چه اسان می میرند.چه اسان مدعی فریاد می کنند وشاید فراموش کرده اند قصه اعتماد را!

من چه اسان گریستم امروز.

                                           من چه اسان می دانستم امروز خواهم گریست.

            خواهم گریست: شاید به جرم توهم.خواهم گریست شاید به جرم لحظه ای نیاز.

                                             خواهم گریست..........

          کاش..

                     نه تمام شد...

                                            دیگر هرگز نخواهم گریست...

              هر چند ادمیان نخواهند فهمید:لحظه ای نیاز:لحظه ای اغوش امنی را طلب کردن

                                   مرا به ورطه تکرار"ببخشید" کشاند.

                من فریاد کردم "ببخشید"

                اما نه از برای جرمی.اشتباهی.خبطی..

                                 از برای نفهمیدن انها...

              دیگر هرگز نخواهم گریست...

            هر چند ادمیان نفهمیدند ولی دیگر هرگز نیازمند اغوشی هر چند امن نخواهم بود

                                            می خواهم بگویم

                           می دانی مفهوم اخرین اشتباه را می دانی

                               اگر نمی دانی 

                                                   باز هم ببخشید..

                                                                             تمام شد.

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
نه مبهوت هذیانم نشو!

               می خواهم از چشمان سیاه بزک کرده اشنا بگویم

                           که هر روز به تو سلام می گوید:

                                                  هر روز می خندد:

                                                 هر روز با هر بوسه هزار بار فریاد می کند دوستت می دارم

     نه مبهوت هذیانم نشو!!!!!!

           می خواهم راز ان غم چندین ساله را بگویم: همان بغضی که چشمان سیاهم را

           همیشه تر می ساخت.

         می خواهم بگویم:

                                      ای ادمیان عروسک نمایشتان فقط نمایشنامه را از بر است.

                                                      عروسک نمایشتان هیچ گاه پیش نرفت او فقط

                                                                        فرو رفت.

                             می خواهم بگویم گر چه تمامی نگاهتان را در چشمانش می بینید

                                                  همه از عشق نیست.بازتاب تصویر شماست در چشمان

                                                                                پولکی اش.

                         می خواهم با یستم گر چه یار ایستادنم نیست.مر ا اما  بند نبست

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  می خواهم بگویم از ۲۳ سال سکوت.از صبر از عجله از تحمل از امروزم از خدا.............

                               اما زبانم الکن است از گفتن..

        اینبار نمی خواهم از ادمیان بگویم .می خواهم از تصویری بگویم که هر روز بارها و

       بارها در ایینه می بینم:می خواهم از چشمانی بگویم که هر روز بزک می کنمشان و

      اشکهای اویزانش را پشت پلکهای نقرهای می پوشانم.

      می خواهم از دستان زخمی ام  بگویم که هر روز زیر بار تمام رنگها مخفی اش می کنم.

    می خواهم از تنم بگویم.

                                          از تن نحیفم که به یاد نمی اورم کدامین نگاه حریص شرم را

                                         از او ربود.

             نه !

                      مبهوت هذیانم نشو!

                                          می خواهم از چشمان اشنای بزک کرده ای بگویم که

                                         هر روز به تو سلام می گوید:هر روز می خندد:هر روز

                                         با هر بوسه هزار بار فریاد می کند دوست می دارم.

           نه !

                    مبهوت هذیانم نشو!

                                       من فقط می خواهم بگویم

                                                           ای ادمیان

                                       عروسک نمایشتان فقط نمایشنامه را از بر است.

                                      اگر تمامی نگاهتان را در چشمهایش می بینید همه از

                                      عشق نیست:چشمان پولکی او بازتاب تصویر شما را 

                                                            فریاد می کند.

                                  می خواهم بگویم اگر چه یارای ایستادنم نیست اما خواهم 

                                                                                                                  ایستاد.             

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  سالها از ان روز گذشته است

        مادرم انگار گریسته بود ان شب که من به حضور رسیدم

     سالها از ان روز گذشته است

        از گریه از سکوت از ............

     من:

          حضوری خاموش.نیازی خاموش. فریادی خاموش..............

        من هیچم وهیچ به یاد نمی اورم

         از اولین

                       از اولین ها...اولین هماغوشی.اولین بوسه.اولین....

                      از روز فرو ریختن شرم....از تولد دروغ

       شاید اگر مادرم می دانست هرگز مرا بار بر نمی داشت.

       شاید اگر گهواره ام می دانست به پایینم می افکند...

      شاید اگر پدرم می دانست ان شب می خوابید........................

                    اما هیچ کس نمی دانست!!!!!!!

                   من::

                           حضوری سرگردان در خیابانی.............

                           چشمانی که هر روز برای نگاه بزک می باید...........

                        دستانی که با فشار هرزه هر دستی بی سبب فریاد می کرد دوست 

                        می دارم.

                          و.......نگاهی که همه چیز می دید جز ادراک.........

                         من:شاید همان نگاه خسته ام که از سایه ها می ترسد

                                         من چه معمای بزرگی؟ژ

                                         و خدایی که در این نزدیکی است 

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  سفر

هنگامه ما هم رسید.

سفر وحضور خاکستری من.

                                       من انگار میکنم مرگ من روزی فرا خواهد رسید

                                       چه نزدیک است.چه خاموش وگنگ است.

                                      می توانم حرکت کرمها را روی جسد بی جانم حس کنم

                                     می لغزند.گاهی می جوند وگاهی نشخوارم می کنند

                                    از من هیچ نمانده .جزتفاله نشخوار کرمها

                                                مرگ من.خاک سردم کاش محفل نرگسها باشد.

                                                       فراموشم نکن.

                                من  حضورم را به جاده ها سپردم.تو بمان ودلتنگی هایم را

                                                     فریاد کن.       

         (جاده ها منو با خودشون بردن.اما یکی هست که بیاد حضور خالیمو پر کنه.برمی 

           گردم)        

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  چاله های خاموش ومنزوی حضورم.

                   خاموش وکز کرده فقط نفس می کشند

                    سالهاست به سرنوشت روحم دچار شده است:

                   نمی دانم سالها پیش بود یا دیروز بود که نگاه کردم.

                   فقط نگاه کردم:ان روز حتی نمی دانستم در پس هر نگاهی چیست:

                                          فقط نگاه کردم.

                                                                   و به همین گناه چشمانم سنگ سار شد.

                 چشمانم سنگسار شد:اما جنینش روزها وسالها بعد به حضور رسیدو

                                                    متولد شد.انگاه که به ادراک رسید.

                 این روزها تازه فهمیدم.تیر نگاهم کجا را شکافته بود.

                 من ان روز مرگ دیده بودم.

                 من ان روز نگاهم به نگاه هیچ کس گره نخورده بود.

                 من ان روز دیدم چاله های است در میان صورت ادمیان که چشم می پندارنداش

                من ان روز دیدم که کلاغها چگونه در استانه حضورشان.ادمیت را نشخوار 

                                         می کنند وانها غرق روزمرگی اند

                          و انها کورند

                                             و انها فقط زندگی می کنند در تصور تاریکشان.

               من ان روز دیدم

                                        وتا امروز.

                                                       هر روز می بینم تا عادت نکنم به زندگی

                                                                                تا فراموش نکنم

                                    

                                                                                ادراک من از نگاه من است.               

  

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  در کوچه باد نمی اید ولی پنجره ها باز است

                                      و پسرانی که به او عاسق بودند؟!شبها حضور خسته ونحیفشان

                                      را از میان روزمرگی به پنجره های باز می رساندند.

         در کوچه باد نمی اید و پنجره ها باز است.

                                     براستی در پس این پنجره ها ادراکی هست:براستی از پس این

                                     پنجره ها نگاه خسته او دیده می شود.

           به یاد می اورم.

                                شاید

                                       شاید.سالها پیش بود.روزها.یا..........نمی دانم.

       اما به یاد می اورم

                                 که ارام ارام ادمیان به عصیان رسیدند.به فریاد رسیدندوجشمانش

                                را بستند واو................سکوت کرد.

                     کجاست عدالت؟!!!!!!!!!

       به یاد می اورم.چگونه بر چشمانش پا گذاشتند.چگونه خانه سفیدش را سیاه کردند

       و هوای پاییزی اش را به تهوع داغ تابستانی پیوند زدند.

      به یاد می اورم

                           هر روز  هر لحظه اجری جای پنجره.

                           پنجره اوپشت سکوت دیوار به عزای خورشید نشسته است.

                تصور موهوم وخام حضور پنجره به سکوتش به حضورش به ادراکش رسوخ 

               کرده است.

              این روزها می خواهد.پرده ای نگاه عاشقش را از شب گردان بگیرد

              این روزها به ماه نگاه می کند

             این روزها نگاهش را از نگاه همه می گیردو پرده را می کشد

                              و می خوابد :صبح چشمانش را نور خواهد زد.

             اما هیچ گاه نمی فهمد نگاه عاشقش از پشت پنجره به دیوار می نشست.

 

                                                                                          تمام. 

 

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  دلتنگم.

          ژنده قبای شده ازز برای اطعام.

          کاش باران ببارد.کاش باران ببارد.

          این جا زمان صفر است و ساعتها هر کدام نوایی را می نوازند وزمان مرده است.

           تصور خام زمان ذهن پوشالی ادمییان را به یغما برده است.

         مرداب

                   مرداب زندگی.

                   و این منم زنی مسلول وخسته از تبار ادمییان

                   و این منم زنی ابستن درد زمانه

                   تصور موهوم روشنفکری.زالوهای چاق را از ادراک تعفن مرداب عاجز 

                   کرده است.

                   درد در تمامی حضورم را می پیمایدوجنینم را تکانی می دهد.

                   چه لبخند گنگی بر لبانم می نشیند. 

                                                                        "هنوز دیده می شوم"

                                                                          "و خدایی که در این نزدیکی 

                                                                             است"

                زالوهای منحوس به تمامی حضورم چنگ می زنند.

               راه رفتن چقدر سخت شده است.دیگر توانم نیست.

               من ابستنم وجنینم مرگ می باید بود.

               من ابستنم ولحظه تولد فرا رسیده :

                                   تولد وسکوت وسکوت........

              من مرگم و نوزادم لبخند سفیدی است.

                                                                        ایمان متولد شد.

                                                                                                برای علی.پدر تمامی

                                                                                                ادمییان.

                    

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  چه ساده نگاه می کنیم.چه ساده دروغ می گوییم.چه ساده عشق می ورزیم.چه ساده

در اغوش هر هرزه ای عشق را جستجو می  کنیم.

این روزها همه می خندند.

                                     همه می خندند  در میان بخارهای مسموم الکل ودود گنگ دیوار

این روزها چشمان بی فروغ بزک کرده را در میان هر اغوشی می توان یافت که با فشار

گنگ هر دستی چه ساده از عشق لبریز می شوند.

               اه

                      اه

                               اه.دلم گرفته است. دلم برای شرم تنگ شده است.

                               به یاد نمی اورم در کدامین کوچه باغ بلوغ.

                               در کدامین هم اغوشی کودکانه در پس کدام فریاد

                              دوستت دارم. شرم را جا گذاشتم.

            انگار کرمهای چاق.پروار شده تمامی حضورم را جویدند.

            می شنوی!

                              معصومیتهای کودکانه ام را نشخوار می کنند.

          من.ما مسافر هر روز این ایستگاهیم!!!

  

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  او رفت.چه ساکت وغمگین اما پر از غرور

چقدر ماندن سخت است.ماندن ونظاره گر عروج بهترینهاوهبوط خودت.!

ماندن در این مرداب که هر روز بیشتر در ان فرو میروی.

دلم تنگ است برای معصومیتم

چه کمم این روزها.چه هرزهام این روزها وچه اسمانی بود.

چه سخت است ماندن .میدانم.میدانم

چه حقیقت تلخی:

                           "همیشه زودتر از که فکر کنی میرسد

                            باید برای روزنامه تسلیت بفرستی"

صدای زوزه باد را می شنوی. در کوچه باد می اید.چشمانم اشک بار است وحضورم از

عروجش مبهوت.

                         و وحشت

                                      آری این وحشت از ان ماست.از ان روزمرگی واز ان هبوط ما ست.

             برای نیما.

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  این روزها

                       هر روزم ارزو است.این روزها حضورم ارزو است.این روزها....آّه از این روزها

         صبهگاه جوانی همه نیاز است وعشق

                     بیدار می شوی.با رخوت یک هماغوشی درد اور با بلوغ حضورت.

                                                                                                         و چه گنگ!

                    و طلوع

                              خورشید چه دست یافتنی است.به نزدیکی لمس دستانت

                                                             آّه متاسفم دستانت چه ارام به دیوار ارزوها رسید.

                   وای از ارزوها

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  جوانی

                   ظهر تابستانی تهوع آور است.

                                                            که ادمیان با رخوت در سایه کوچه با غهایش

                                                            ارام راه می روندو یا شاید تصور می کنند که.....

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
   دستان یخ کرده دیروز وسکوت وسکوت

        آن روزها:

                  ان روزها کلاغهای شوم انزوا تمامی پولکهای خوشبختی ام را بر بام هرزخانه های شهربه  

                   عاریه گذاشتند وگذشتند.

                 ان روزها سگان هار مرتجع  زبان خیسشان را بر حضور ازادیمان ساییدند.

                 تهوع. وتعفن وسکوت

                 خاطره بلوغمان هرزنامه ای بیش نیست.

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
   بلوغ

                 درد.درد.درد.

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
   کودکی

            اغوشهای سرد ومن مضطرب.ترسان در بستر تاریک.

          در بستر خاموش خوابیدم

            چشمهایم می ترسد از انزوای پشت پلکها.چشمهایم می ترسد از سایه یک هم اغوشی گنگ

        که در بطنش بالیدم.

          این روزها چشمهایم می ترسد از خواب.

اغوشهای سرد ودستان سرد من که هر روز به امید اعتمادی سکوت می کند.

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 

pictofxt

Desert Template

template id : TBF_006 template name : Desert Template for Blog

sookoot62

سودابه

http://sookoot62.blogfa.com

بی چرا زندگان

دلتنگ نامه من Professional Web Site Design Center

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

tbf_006, TBF_006, desert, Desert Template, template, brown template, pictofxt, blog, blogging, dairy, note, يادداشت, زوزانه, خاطرات, وبلاگ, بلاگ, قالب قهوه اي, اسب تنها, صحراي سياه, قالب صحرا, قالب صحراي قهوه اي, قالب اسب صحرا Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Site Design Studio Professional site design Template Design Studio Flashmate قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt Farsi Blog