خسته ام از سکوت... خسته ام از از همه ی حرفهای نا گفته ام...خسته ام ... خسته ام از بس درک کردم و ....
خسته ام از شب از روز از ....
خسته ام ...
خدایا پس کو؟خوشبختی کی میگی کو....خدایا کجایی پس؟
خدایا ... امشب .الان .... گمشده من کجاست ...اغوش امن وهممیشگی من کجاست...پس رحمتت کو؟
پس مهربونیت کو؟
خدایا من...هیچ وقت نگفتم چرا...همیشه گفتم باشه ..درک می کنم...می فهمم...حق با تو...
پس حق من کجاست...کی قراره حق منو بده...
خدایا بهم بگو...من می فهمم مگه منو واسه فهمیدن همه نیافریدی...پس تحمل دارم
بگو....بگو که اصلا واسه من گمشده نیافریدی فقط بم بگو؟!!
خدایا خستم دیگه بسه بهم بگو کسی نیست که اشکهای منو پاک کنه...
می فهمم الان وقت منو نداری همه یه عالمه ارزو دارن...اره خدا جونم برو به ارزوهای مردم برس...
شب کریسمسه....مسیح متولد شده
من میفهمم...درک می کنم...
......فاصله
.............اگر چه فاصله من تا تو .اکنون است ولی می توان حس کرد فرسنگها راه را تا حضور
دستان افسرده من ودستان تو...
اگر چه فاصله ی نگاه من تا تو .لبخندی است: اما من از قحطی نگاه به روزمرگی نگاه های
معشوقه تو غبطه می خورم!
اگر چه فاصله صدای من تا تو فشردگی بغضی پنهان است..من از سرزمین رنگها و اواها
به سکوت معشوقه تو غبطه می خورم...
اگر چه فاصله عشق من تا تو لفظ های کهنه ایست که هر روز می گوییم ...می گوییم
اما من به شرم نگاه معشوقه تو غبطه می خورم
اگر چه:میان بغض من تا تو فاصله یک اه است که شقیقه هایم رادرد می اورد
اما من به لطافت وجد معشوقه تو غبطه می خورم.
اگر چه میان اشک من تا تو فاصله ای نیست جز هق هق نا مفهومای ارام ...
وای وای کاش قرابت این نگاه را با تمام چیزهای خوب دنیا می یافتی...
کاش می توانستم فریاد بزنم تو بسیار خوشبختی
تو بیشتر خوشبختی...