تبليغاتX
بی چرا زندگان
 
 
 
   
 
 
میان باریدن برف تاانجماد راهی نیست وقتی قدمهایت به هما غوشی برف ها رفت گر چه با تحکمی مردانه
میان لمس دستانت تا نوازش راهی نیست جز غباری که پس پلکهایت می اید می دانم / می دانم
امشب من تمامی لحظات دیروزت رقیب بودم و تمامی حسادتم را پشت سکوتهای خا موشم مخفی کردم
می دانم/می دانی می دانی
امشب من چشمان بزک کرده تمامی دخترکان دیروزت که روزی به چشمانت خیره شده اند رفیبم
چه سخت زیبا می زند وقتی من چشمانی همیشه خاموش دارم گاه خیس...نمناک
امشب من به زیبایی تمامی دخترکان اغوش های دیروزت/به لمس لطافتی که انگشتانت بلعید و نمامی خیره شدن هایت در راز اندامهای موزونشان رقیبم
و چه سخت زیبا می زند
وقتی لطافت موزون اندامم همشه گریان بود
امشب من گوشهایی که تمامی لفظ های عاشقانه را برایشان زمزمه می کردی و تمامی پلکهایی که بسته می شدند با ارامش صدایت رقیبم
چه سخت زیبا می زند
وقتی صدایت را گوشهای الکنم هیچ گاه نشنید
امشب من به اغوشهای که روزی به لمس دستانت به نیاز هما غوشی رسیدند و دستان عروسکی که بازوانت را نوازش بود و تمامی شب های عاشقانه ات رقیبم
چه سخت زیبا می زند
وقتی دستانم زخمی دارد و نوازش بازوانت در باور زخمهایم فقط به چشمانت غم می دهد
امشب من به تمامی لحظه های زنانه مالکیت چشمانت/دستانت/ مردانگی ات رقیبم
و چه سخت زیبا می زند
وقتی هیچ گاه مالکیت نگاهت را با تمامی زنانگی ام حس نکردم
امشب/امشب/امشب
من صدایت را می شنوم و سایه هایی که به امروز من رقیب خواهند شد را می بینم که فردا روز/ انگار خواهند امد
وقتی چشمانت زمزمه رفتن سر دهد
فردا می ایند
و شاید به دخترکی با چشمهای ساکت/خاموش/که خیس می زند گاهی
و اندامهایی گس/ الوده به گذشته ای در حوالی نگاه ات و اغوشی که شاید کو چک بود برای بزرگی مردانگی ات
رقیبند
چه سخت زیبا می زند وقتی
خواهند دید رقابتی است نا برابر
ان ها هیچ گاه کلمه نخواهند افرید برای احساس ان چشمان بی رنگ....و از مردانگی اش باردار شعر نمی شوند
انها هیچ گاه شاعر نخواهند بود
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  پیچ خیابان/صداهای گنگ انسان های مدرن
تاریکی حزن الود شبهای پاییزی بانوای خفقان اور مدرنیته
دستهایم یخ زده/دستان سردم را اقتخار می کنم/گرمای هیچ دستی را گدایی نمیکند
قدمهایم کرخت ایستاده انگار می رقصد روی خستگی خیابان
چشمانم به سیاهی مینشیند در پس نگاه های این چشمان حریص/لبخند های کریه لبانم را به تهوع پیوند می دهد
کافه های رنگی دود گرفته/روشنفکران کاغذی با سیگار های نمادین
تنهایی من انگار جرم است همان قدر که بلعیدن دود سیگار در مدرسه
ازبوی قهوه ابن انسان های مدرن به تهوع لبخند می زنم
طعم تلخ الکل را می طلبم همانگونه که هرزگی مبهم چشمانم را
تا رازتمامی این چشمان منزوی را بر ملا سازد
چشمان ساکت این اسان های مدرن مرا به بستر می طلبند
بستر هایی قرمز از معصومیت های دریده شده
بسترهایی که شبها روشنفکری را فراموش می کنند وبه خواب سکس های خیالی می روتد
بستر هایی که در ان عشق را الودند/دریدند/بلعیدن
بسترهایی که هیچ کس با هرزگی شان به اگاهی نرسید
چه حریصانه می طلبندم
جا سیگاری مدفن سیگارهایم است با فیلتر های قرمز به رنگ شهوت
وقت رفتن است
وقت به تعفن کشیدن این انسان های مدرن است /چه حرصانه بدنم را میدرند...می توان این لحظه ها را خندید
هیچ کس تا به اکنون حیوان روشنفکر را در اغوش کشیده است
ارام تر از مردن به خواب رفته
جا سیگاری مدفن سیگارهایم است با فیلترهای قرمز اما این باربه رنگ خون
وقت رفتن است هوا صبح می دمد
فردا دوباره روز این روسنفکران کاغذی است در کافه ای پر دود وشب بستری..زنی
چه مدرن شبها به حیوانیت می رسند Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  حسرت حسرت تلخ.تلخ تر از چای بدون قند خانه پدری...وداغ داغتر از زخم دستانش
قدمهایی که بر می داشت
صندلی های خالی..میز دو نفره
و دردو انبوه روشنفکران پوشالی با چشم های کدر
امشب مهمان است به یک فنجان کاپوچینو به سبک مردانه-مردانه از تبار اسکناس های تا نخورده
اسکناس هایی با بوی عطر
فنجان گم شده زیر خروارها کف...کف کاهی...کف کاپوچینو تلخ میزند
دستانش را دور فنجان حلقه می زتد
...
چه سکوت بی پایانی حاکم است
نگاه نگاه ونگاه به سنگینی نگاه مسجد نشینشان سر سفره عقد
امشب مهمان است به یک فنجان کاپوچینو
به تقلید کف های کاهی را می بلعد-دهانش گس می شود
واین بار دستانی دور کمرش حلقه می زند
گرم گرمتر از فنجان
دستانی به لطافت دستان دختر همسایه در هماغوشی های ممنوع بعد از بلوغ
چه نرمی دل انگیزی به بازوانش تکیه کرده و حریصانه زنانگی اش را می طلبد
به خواب فاحشه گی فرو رفت و غلتید ورقصید و
بیداری
صدای اذان می اید
خدا اواز اشتی سر داده وقت رفتن است
اسکناس های تا نخورده ودری که پشت سرش بسته شد
فردا مهمان است به یک فنجان کاپوچینو
کف های بی مزه را سخاوتمندانه می بلعد
اسکناس های تا نخورده کنار فنجان
وتمام شد
کاپوچینو مزه دلم به هم خوردگی حاملگی می دهد Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  دختری با چشمهای کاغذی...به رنگ کاغذهای چک نویس
با لبخندی محوتر از خطوط نقاشی کودکانه
با دستهایی به کلمات گره خورده
بااغوشی به وسعت خطوط کاغذهای امتحانی
من دختری کاغذی.با کلمات کاغذی..با عشقهای کاغذی
هماغوشی های باطل کاغذی
اشکهای کاغذی
دختری کاغذی ..کاغذهایی که سفید نیستند..کاهی به رنگ غم
کاغذهایی به رنگ صفحه تسلست روزنامه
به رنگ صفحه طلاق شناسنامه پدر
به رنگ شاعرانه های روزمرگی
دختری کاغذی ام با کلمات کاغذی
کلمات رمان های عاشقانه که ادمیان انگار می کنند از بر کرده ام برای لحظات ..بکر هماغوشی ام
 باهویتی بر گرفته از نطفه ای نا خواسته با عشقی در بستر به  خواب پیوند خورده دختری کاغذی ام با پاهای کاغذی که هرز قدم بر می داشت
با کودکی به کسالت جمعه های پاییزی
دختری کاغذی ام چه تلخ حقیقتی را گفتی
چه تلخ به یادم اوردی بی هویتی دردناک را
دردناک مثل خون که از دستانم می چکد
چه خیسی مطبوعی
هدیه به تو که به یادم اوردی
من دختری روی کاغذ
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
 
 
برای قدمهایی که کودکی نکرد/برای پاهایی که هیچ گاه فرمان نبرد
 
برای کودکی ات/بدون پریدن از دیوار ارزوهای صورتی رنگ
برای خاطراتت /خالی از حجم زمین خوردنهای کودکانه با اشکهای خیس
برای دستهایت که رو به اسمان قدم می طلبد نه برای رفتن برای پریدن
برای کودکی ات/برای دخترانگی ات که قدم می طلبد تا بازی کند قداست ماذری را کودکانه
برای پاکی ات که مربم وار به اسمان پیوند خورده
برای زمین که کور بود از دیدن قدمهایت
برای اغوش اسمان خالی از حجم قامتت
برای من که اشک می ریزم
بر چشمانی که کور بودند بر قدمهای همیشگی ام
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
جرم این است
تو انکار مردانگی من فریاد زنانگی ام
سکوت/خاموشی/اضطراب/لرزش دستان سرد
نفس های ترسان:فروخورده:باز امده
لرزش دستان سرد:سردتر از مرده مردی از بامداد تا اکنون
و نوازش ها و حیوانییت های فرو خورده
تکرار...تکرار
درد همین تکراراست
کاش جسارت فریاد بود
کاش جسارت فریادشان بود از پس پشت شهوتهای منزه
که تن ات را خواهانم...تمام زنانگی ات را
اکنون
نه فردا
دستانت راخواهانم نوازشی باشد برایم
اکنون
نه فردا
پیچ وتاب
نفس های سنگین را اکنون و نه فردا
لحظه..اوج...واکنون را پایان رسید
کاش می دانستند مرا زنانگی ننگ نیست:که می فربندم با فردایی نا خواسته/کاذب
مرا چشمان تو دیدن /خاموش در مدفن خواهش زنانگی است
تو انکار مردانگی
من فریاد زنانگی ام
کاش نمی الودی هماغوشی ات را/تمامیت یک زنانگی را در التماس نوازشهایت /به فردایی کذب که هرگز از راه نخواهد رسید.
کاش می دانستی در همان اکنون که دستانت از التماس نوازش دستانم فارغ امد
من به ادراک طغیان شهوت خاموش چشمانت/غرقه در معصوییت پوسیده اجباری رسیدم
جرم این است
من فریادم
تو انکار
ملکه
خرداد 86
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
دیروز خورشید نبود
دیروز خورشید نبود magnify
دیروز انگار روز خوبی بود
دیروز که من هیچ نمی دانستم از این چشمانی که مرا رقیب است چه سر خوشی کودکانه ای
دختری با چشمهای کهربایی انگار سبز می نمود
وچشمهای من چه سیاهی زشتی
جشمهایش خمار زندگی بود مثل سبزه مثل درخت های بهار
و چشمهایم زخم خورده از این زندگی
دیروز روز خوبی بود
همان دیروز که هیچ نمی دانستم /هیچ نمی دانستم من در این حوالی به این چشمها رقیبم /تو بگو بودی
هیچ نمی دانستم روزی خورشید به عشق بازی دیروز من هم جسارت میکند
هیچ نمی دانستم وچه مفهوم رقابت خامی
دیروز روز خوبی بود که صدایم می خندید
که صدایم می رقصید
که صدایم می بالید
وذهن من خالی بود از صدای رمز الودی که پشت این چشمان کهربایی به حضور می رسد
و چه امروز وهم اوری
دیروز روز خوبی بود
که من به ایینه می خندیدم و ایینه به من عاشق بود و چه زیبا می نمود چشمهایم را
دیروز
دیروز
د/ی/ر/و/ز
همه احساسم قرمز بود
زرد بود
وچه کودکانه شاد می زد
وقلم ام فقط صورتی می پاشید
وچه امروز وهم اوری است وقتی می دانم
کلاغها به سیاهی کلاغ نقاشی هایم عاشق می شوند وصورتی قلمم خاکستری می پاشد
امروز چشمهایم خالی سیاهی است
که هیچ رنگ ندارد ودر ایینه هم زیبا نیست
امروز صدایم سکوت می کند وپشت بی مفهومی خام چشمهایم ارام ارام به بغض می رسد
چه امروز وهم اوری در جذبه روزی که خوب بود امد
ومن هیچ نمی دانستم هیچ
ازاو/ از تو/ از دستهایم که به جای دستهایش نشست
دیروز چه خوب بود در بهت ندانستنم
کاش خورشید نمی تابید تا هیج نمی دیدم
هیج نمی دانستم
خورشید
می تابد
اما تاب دیدنم نیست
چشمهایم را به همه دانستن ها می بندم
خورشید مرده است
Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
من از این شهر حرف می زنم :شهری با شبهای سیاه و روزهای خاکستری با همان کوچه ای که خانه ما ان

جاست/

و خانه تو دور تر در کوچه ای که دیگر بن بست نیست

من از این شهر حرف می زنم با هزاران رنگ بی رنگش و هزاران هزار دروغ صادقش


شهری که تو می شناسی و همه می شناسند:شهر شناسنامه هایمان با جوهر مشکی/ناخوانا

من فقط حرف می زنم /فریاد نمی زنم

****

مردمان این شهر را باغهایی است بادرختان سرو ودیوارهای که انقدر بلند ترند که کلاغها هم

قدرت پروازشان نیست


مردمان این شهر حرف می زنند-همیشه حرف می زنند و فقط حرف می زنند:کتاب می خوانند و فقط

کتاب می خوانند

کتابهای سخت تر از کتابهایی قطور و همه را از بر می کنند و در مهمانی هایشان

فقط حرف می زنند/از انچه از بر کرده اند.

مردمان این شهر حرف می زنند از عشقهایشان و همیشه اشک می ریزند و خود کشی می کنند


انگا ر تاریخ دروغ گفته است اینجا مهد درد است

مردمان این شهر هم چنان که پیمان می بندند/می گریزند و همچنان که می گریزند سخت

مظلوم می نمایند/


مردمان این شهر هم چنان که از بستری به بستر دیگر می روند سجاده شان را بر دروازه گناه

پهن می کنند

و گاه گاه شمع روشن می کنند...بستری رنگین تر می طلبند برای شبی که

در پیش است

و انگار می کنند طلب توبه است از خدایی که نهان است در کتابی برایشان

و هر روز بر سر مناره ای فریادش می کنند/همین


مردمان این شهر گاه گاه در میان این بسترهای روزمرگی انگار از سر غفلت


معصومیتی را در بطنشان مهمان می شوند

مهمانی که چشمهایش بسته است تا هیچ نبیند


می توان عاشق بود به این مهمان و دیگر هیچ از این شهر ندید


حتی اگر این مهمان فردا با دروغی هرگز متولد نشود

می توان عاشق بود!

Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
  انگار همین دیروز بود
>در ميان بوي خام کودکي ام که هنوز از تندي بلوغ دور بود<
>در هياهوي حرفهاي يواشکي<
>مادر بزرگم را مهماني عزيز بود<
<>مهمان مادر بزرگم چشمانش را پشت شيشه هاي تميز مخفي کرده بود<
و
<ان قدر شجاع بود که کفشهايش گلهاي ابکشي شده فرش مادر بزرگ را له کرده بود
>لبخند مي زد شايد از اين فتح مي باليد<
و
مهربان تر از يک لبخند بود با من /بوسه اي
<ونواي قلقلک اور عزيزم
و
<ان قدر روشنفکر بود که سيگار مي کشيد
حتي از مهمان هاي پدر بزرگ هم بيشتر حرفهاي سياسي مي زد
ولي من هيچ گاه نفهميدم چرا مادرم ان روز بزک کرد و با او رفت
وهيچ گاه نفهميدم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ شبها به خانه ما مي امد
و مادرم برايش منقل مي گذاشت و ديگر روشنفکر نبود

و شايد هرگز نفهمم چرا مهمان روشنفکر مادر بزرگ ان شب به
<
بستر من لغزيدوتا صبح مرا رهسپار زنانگي کرد
شايد فردا بفهمم چرا فردا که من مهمان روشنفکر خانه اي شدم
با تمام زنانگی ام > Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 
   
 
 
کوچه ای هست/

در ان پنجره ای که از پنجره من بلند تر است/

و مرا رقیبی است!

و هر روز دخترکی که به من رقیبی است زودتر از من به خورشید سلام می کند/

پنجره ی او از پنجره من بلند تر است/همچنان که قدش از من بلند تر است

حتی وقتی من با کفشهای مادرم به عرش می رسم

من هر روز او را در ایینه می بینم که چشمانش را بزک می کند/سیاه تر از شب/

چشمان من سیاه نیست همچنان که بزک کردن بلد نیستم/


حتی اندازه عروس های پایین شهر هم خوشگل نیستم/


دختری که به من رقیب است مدرسه اش را تمام کرده وروزنامه می خواند وانگا رهمه کتابها را


از بر است/ می تواند با فرنگی ها حرف بزند همچنان که لبخند می زند/

دختری که به من رقیب است

به پسری عاشق است و من هم


پسری که همسایه انهاست و به او سلام می کند و هیچ گاه حتی مرا ندیده است و


خانه شان از ما دور است


پسری که مثل او عطر می زند-و کت شلوارش ارثیه پدرش نیست/


مثل او روزنامه می خواند-سیگار می کشد وچشمانش را پشت شیشه مخفی کرده


همچنان که روشن فکر است/مثل نویسنده ها

دختری که به من رقیب است

دیروز جلوی ایینه اش که حتی از ایینه پدرم بزرگتر است ایستاد


و لبخند زد

همچنان که پسرک با دسته گل زنگ خانه شان را زد

و من گریستم///

من گریستم تا وقتی پسرک بدون گل برگشت و دخترک می خندید

من گریستم و تا خانه انها دویدم


و همان گونه که می خندید گفتم که من به او رقیبم و به پسرک عاشق

و دویدم همچنان که انگشت نشان کرده اش را ندیدم

و امروز در بستر صبحی که پنجره به اتاق من را می داد صدای شیونی می امد از انسوتر

مادرم گفت دختری که عاشق بود انسوتر تمام عاشقی اش را به دار اویخته


:باید سیاه بپوشیم

مادرم گفت/






Medium (Media) Blog مركز تخصصي طراحي قالبهاي پورتال جوملا! دانلود قالب رايگان Desert (صحرا) براي وبلاگ بلاگفا
 
 
 |    نوشته شده توسط سودابه
 
 

pictofxt

Desert Template

template id : TBF_006 template name : Desert Template for Blog

sookoot62

سودابه

http://sookoot62.blogfa.com

بی چرا زندگان

دلتنگ نامه من Professional Web Site Design Center

Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

tbf_006, TBF_006, desert, Desert Template, template, brown template, pictofxt, blog, blogging, dairy, note, يادداشت, زوزانه, خاطرات, وبلاگ, بلاگ, قالب قهوه اي, اسب تنها, صحراي سياه, قالب صحرا, قالب صحراي قهوه اي, قالب اسب صحرا Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Site Design Studio Professional site design Template Design Studio Flashmate قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ. Advanced Persian Blog Templates. pictofxt Farsi Blog