|
|
|
|
|
من هیچ وقت تلاشی نکردم برای نوشتن کاغذ بود و من و مینوشتم ..هیچ وقت اینجور نبوده که جایی باشد که من آن جای خاص بروم و بنویسم نه این که نخواهم !نه پولش را نداشته ام آن موقع ها که ایران بودم یک جورخودش را نشان میداد این روزهای غربت نشینی هم یک جور من پولش را نداشته ام نویسنده کافه ای باشم ..از آن مدل هایی که توی کافه ها مینشیند و می نویسند…ایران که بودیم باید هی سفارش میدادیم پس پولش خیلی میشد این جا هم میشود با همان چهار دلار استارباکس ظهر یک مک دونالد زد گاهی ته کیفم این دو دلاری های الیزابت که جمع میشود میرم استارباکس اما انقدر ذوق زده ام که همه حواسم میرود پی این که اتفاق خاصی بیوفتد و آن روز کافه نشینی برای من بشود یک خاطره که نشده است. من از این نویسنده هایی هستم که همه اش از خودم وام میگیرم یا شخصیت های داستانم به من نفوظ کرده اند…همین چند روز پیش نشسته بودم کافه ای همین نزدیکی ها ارزان تر از استار باکس آنطرف تر سرم را کرده بودم در یادداشت های کامو و سعی میکردم بیشتر و بیشتر قهوه ام را آرام بخورم سرم را که بلند کردم نگاهم گرده خورد به یک کله زرد خوشتیپ چند میز آنطرف تر خندید من هم خندیدم با اشاره دست خواست که اجازه بگیرید بیاید میز من …من باز هم خندیدم خواستم چشمهای گنده شرقی ام را به رخش بکشم سرم را خم کردم پایین تا با حرکت سریع موهایم را هم بریزم پشت سرم که میخم را خوب زده باشم …نگاهم افتاد به حلقه زرد لعنتی دست چپم همه طراحی که چیده بودم در یک لحظه خراب شد تا آمدم حلقه را در بیاورم رسید به میز من حلقه توی دستم بود باید بعد از اینکه دست دادم میکردمش دست راستم اما اگر میفهمید چه؟اگر از این پسرهای تیز روزگار در آمد چه؟ باید حلقه را می انداختم در کیفم- دستم عرق کرده بود یادش رفته بود هد ستش را بیاورد رفت که بیاورد من هم سریع حلقه را انداختم در کیفم و کیف را گذاشتم صندلی بغلی رسید حرف زدیم از همه جا گفت اینکه تازه با دوست چند ساله اش تمام کرده و ساعت های نهار می آید به این کافه که نزدیک است به محل کارش و همه این زمان من حواسم به کیفم بود یادم افتاده بود به افروز همان معشوقه آقای ؛نون؛ جمعه شب ها که با آفای نون شام را بیرون میخوردند قبل از اینکه آقای نون برسد به چهار راه دوم شهرک حلقه اش را با دندان هایش در می آورد کیفش را می آورد جلوی دهانش و حلقه را پرت میکرد داخل کیف همیشه قرمزش..میگفت:سر چهار را باشی قرمز هم بپوشی حلقه هم از دستت در آوری دیگر همه چیز جور میشود که رویت برچسب بزنند افروز آن موقع تازه بیست و پنج ساله شده بود نشان به آن نشان که تولد بیست پنج سالگی اش آقای نون برایش آن کیفه قرمز را خریده بود آقای نون میگفت:تو باید ماتیک قرمز بزنی لباس قرمز بپوشی کیف قرمزبیاندازی…آقای نون فقط به افروز نگفته بود معشوقه بودنت فقط یک کیف قرمز کم دارد من امروز چند ماهی مانده تا بیست هشت ساله بشوم ..پس من از افروز یاد گرفته بوداین رمز راز داری کیف را کیف من قرمز نبود از این شل ول های بازارچه وکیل بود در یکی از این ورک شاپ های بچه های دانشکده هنر خریده بودم کیف من زرد بود که از چند کیلومتری داد بزند من می آیم هم جیغ است هم هنری است همیشه یک تکه از لباست زرد باشد این را بنفشه میگفت-بنفشه دوست افروز بود همان روزهای آخرسال قبل چهارشنبه سوری کذایی آقای نون میگفت زرد که بپوشی-یا تکه ای از لباست کیفت و کفشت زرد باشد تو چشم می آیی..هم برچسب نمیخوری هم اینقدر به توی چشم می مانی که قرمز از چشم برود انگار همان چهار شنبه سوری بود شاید که قاپ آقای نون را دزدید..هیچ کس نفهمید اما من فهمیدم همان موقع که دیدم آقای نون به دامن زرد بنفشه زل زده بود شستم خبر دار شد که این زرد از آن ماندنی هاست بنفشه چند سالش بود؟دخترش تازه دو سالش تمام شده بود-پیش پدرش مانده بود- یعنی بنفشه به افروز گفته بود خودش بابایی است…اما مگر دختر دوساله از بابایی بودن چیزی می داند… بنفشه گفته بود دخترش را بیست سالگی به دنیا آورده -آن موقع بیست دوساله بود هیچ وقت فکر نمیکردم بخواهم راه رسم لوندی را از این دخترکان کم سن و سال یاد بگیرم پسرک کله زرد باید میرفت وقت نهار تمام شده بود…اگر کیف زرد و چشمهای گنده شرقی ام کارشان را کرده باشند باید الان روی همین دستمال شماره ای آی دی چیزی بنویسد یا مثلا بگوید فیس بوک ادش کنم انگشتهایم را روی لبه فنجان قهوه می چرخاندم دستهایم را که ببیند حتما از آن تصورات مردانه میکند و شماره اش را میزند توی گوشی ام که روی میز است این تصورات مردانه تخصص آقای نون بود همان مهمانی چهار شنبه سوری زل زده بود به دست های بنفشه از آن تصور های مردانه میکرد..حتی افروز هم نفهمید اما من دیدم …نمیدانم چرا ننوشتم شاید خیلی بی رحم بودم همه اش حرفهای افروز و بنفشه بود اصلا آفای نون هیچ چیز نگفت-شاید باید مسیجی بدهد به افروز حرف بزند پسرک کله زرد خداحافظی کرد دست داد و گفت همیشه ظهر ها اینجاست اگر من هم بیایم باز هم همدیگر را میبینیم . شاید فردا ظهر هم بیایم …شاید باید قرمز بپوشم ..قرمز برای مردهای که تصورهای مردانه ای از دست و چشم های سیاه گنده شرقی ندارند زبان ماتیک قرمز را خوب میفهمند این را باید به افروز بگویم آقای نون که ازش خواست برای حرف زدن بروند همان رستوران همیشگی قرمز نپوشد ما ماتیک قرمز بزند قرمز همیشه جواب میدهد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:38 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|||
نمیدانم این یک اصل است یا در حواشی زندگی من هر چه بوده از این دست بوده
همیشه ما خوب نیست..من ماندگار تر است عزیز ترست…چرا پس همه تلاش میکنیم تا ما شویم را نه من میدانم نه هیچ من دیگر همه تلاشمان را میکنیم تا گند بزنیم به ما… انسان موجودی اجتماعی است در این شکی نیست اما چه کسی گفته آن اجتماع را کوچک کنیم به خانه بیاوریم …بشویم ما من میخواهم شب تازه ساعت دوازه سرحال پای لب تاپ هی تایپ کنم و تو میخوای ساعت ۱۱ بخوابی… من میخواهم صبح ها تا لنگ ظهر بخوابم تو باید هفت صبح بیدار شوی…من به هیچ چیز عادت نمیکنم و تو به همه چیز عادت میکنی یک (ما)تکه پاره میشویم بعد چند سال از بس هی من میکشم هی تو من های دور از ما همیشه خوب است…اینکه صدای باد شکم همدیگر را بشنویم خیلی هم خوب نیست….من های دور همیشه بهتر هستند دختر خانه بودن برای من پر از نکن بکن های سنتی بود.پر از نرو های همیشگی من هیچ شبی نبود که خانه دوستی آشنایی کسی بخوابم همیشه آخر شب های تاکسی سرویس پدر دم در منتظرم بود عقد که کردم آزادی مطلق را حس کردم …آزادی با شرایط البته…یکی از شرایط آزادی بعد از ازدواج سیاست داشتن بود که من انگار در کلاس درس خانواده نکن بکن آن را خوب گذرانده بودم سیاست پیچاندن اعضای خانواده اعم از شوهر و خانواده و خانواده محترمه هیچ کس به یک دختر تازه عقد کرده مشکوک نمیشود..دخترهای تازه عقد کرده همیشه وفادارند..اما من حتی با سیاست هم ازدواج کرده بودم….در همان دوستی های سال های اول و دوم ازدواج دریکی از همان عاشقیت های کذایی بکارت بر باد داده بودم ..سالها بود من بودم و سوراخی که هوا میخوردو شهر سنتی ام شوهرم سنتی نبود..از همان هایی که سارتر می خوانند جو کافه های فرانسه گرفته شان از همان خورده بروژواهای دیروز …زشت بود …و مرا دوست داشت پس دیگر تمام من ازدواج کردم به همین راحتی من از این دست دختر های عقد کرده بودم ..آرایشم بیشتر شده بود سکس های گاه بی گاه آبی دوانده بود زیر پوستم.. مهمانی میرفتم ..وید میزدم مشروب میخوردم اما با کسی نمیخوابیدم ..هنوز با کسی نمیخوابیدم هنوز من برای شوهرم یک عروسک سکسی بودم نمیدانم با میم کجا آشنا شده بودم . همین سایت های فیس بوکی بود زوکا..گزگ..اورکات یادم نمی آید…چند سالی به همین آشنایی ها گذشت می دانست ازدواج کردم و هنوز حرف میزدیم با هم از جنس حرفهای بلاگی که چقدر قلم ات خوب است این چیزها….یک روزحرفهای کتابی خوبی هم زدیم من هم گاو خونی مدرس را گرفتم و به صرف قهوه رفتم خانه اشان به صرف قهوه با شکلات در اتاقی آبی پر از کتاب های بوبن…قرار به صرف قهوه بود و من هم پریود پس قرار تا آخر به صرف قهوه ماند کتاب گاو خونی تا همین چند ماه پیش در کتابخانه اش بود… میم از آن دست پسرک های فشن محسوب میشد با ساعت و کفش های برند و با موهای کوتاه ژل زده با قهوه و آن خانه با طراحی چوب هر جور میخواستی نگاه کنی به من نمیخورد….برای همین هیچ وقت عکس من نرفت جز عکسهای روی دیوارش.. دیوار کنار پنجره اتاق م پر از عکس بود از دخترها و پسرهایی که اسم دوست داشتند و دوست دختر های سابق و کنونی و عکس من هیچ وقت روی آن دیوار نرفت …شاید به خاطر جین کهنه بی مارک روز اول قرارمان بود نمیدانم.بعد از آن قرار به صرف قهوه، هی حرفهایمان بیشتر و بیشتر شد نه اینکه بکشد به تلفن و مسیج بازی نه حرفهایمان آخر شبی بود در پنجره مسنجر، روزهایی که من خانه خودمان بودم تا نزدیک های صبح یکی از همین نزدیک های صبح میم از دلش گفت از لبهای شهوتناک من و سینه هایم در آن لباس قرمز روز اول لپ هایم سرخ شده بود حرارت می دادم…چند وقت بود از این حرفها نشنیده بودم از این حرفهایی که تو در جوابشان بخندی و بگویی نه بابا اینطوری ها هم نیست اما در دلت چیزی مثل بادبادک پر آب یخ میترکد من یک دختر عقد کرده بودم و پر از سکس های آخر هفته ای بدون حرفهای غلغلک دار نمیدانم مشکل از عقد کردن بود یا سکس های آخر هفته اما مشکل هرجا بود میم بود که آن را یادم آورد و آن را هم رفع کرد بعد ها صدای اذان که می آمد همیشه میخزیدم به رختخواب ،پدر گرامی صبح به صبح به وقت اذان تمام اتاق ها را چک میکرد… خزیدم زیر پتو صدای اذان که آمد در هول و هراس خاموش کردن لب تاپ بودم که میم گفت بیا پیشم ….چقدر دیر گفت اما آنقدر دیر نبود که فکر نکنم به راه های پیش میم رفتن…راه های پیش میم رفتن آسان بود اما راه های پیش میم ماندن سخت بود آن هم شب تا صبح مگر میشود… چند روزی همه اش به راه های پیش میم ماندن فکر میکردم….آنقدر که به این فکر نکردم که من یک دختر عقد کرده ام بالاخره یک روز از همان آخر هفته های کذایی که شوهر با دوستان باغی بیشه ای جایی بودند..من هم مثلا با شوهر رفتم … آن شب پیش میم ماندم تا خود صبح از هماغوشی خبری نبود یا بوسه های یواشکی حرف زدیم …حرف های فیلمی و کتابی و بعد بوسه و بوسه و تن هایمان که گره خورد مثل همه تن هایی که گره میخورد…خودش گره میخورد نه کار عشق است نه محبت خودش خود به خود گره میخورد همیشه دلم میخواست بعد همآغوشی های خیس عرق درآور در بغل کسی سیگار بکشم مثل شعر فروغ همان فاصله رخوتناک را حس کنم …سیگاری آتش زد برایم دستم را که آوردم سیگار را بگیرم گفت:کاش حلقه ات را در می آوردی… همان جا یادم افتاد…من یک دختر عقد کرده ام حلقه را درنیاوردم حتی جوابش را هم ندادم …این حلقه همیشه دستم است انسان نباید هیچ گاه خودش را انکار کند در یکی از همین کتاب های بروژوایی نوشته بود میم را دیگر ندیدم نه اینکه او نخواهد…نه !میم مرا انکار میکرد…مرا با حلقه دستم انکار میکرد…من یک دختر عقد کرده بود با حلقه بلریان |
||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:36 توسط سودابه
|
|
||||
|
|
|
|
|
من فیلم رمانس و پر از دیالوگ دوست دارم او دوست ندارد…یا من فکر میکنم ندارد…من فیلم مردانه پر از حرفهای مافیایی دوست ندارم او دوست دارد
من شب ها دوست دارم گیلاس شرابی بزنیم ..سیگاری بکشیم کتابی بخوانیم وشاید آغوشی او از وقتی می آید شلوارش را میکند و دراز کش است .حق دارد شاید او از صبح پشت میز است این فرقهای ما زیاد آزار میدهد..او میخوابد من بیدارم …من خوابم او بیدار است من همیشه کم غذا بوده ام .نمیدانم حسن است یا شر هر چه هست وقتی شکمم چسبیده به کمرم حس خیلی بهتری دارم….ازمیان دوست های پسر چه آنها که چیزکی بینمان بوده چه آنها که از بیخ خالی از هر گونه کشش جنسی بوده هر کدام یک جوری شکم جز همشگی روزانه شان بوده است نمیشد وعده ای از غذا حذف شود یا موقعی باشد که گرسنه نباشند من اما برای همه شان دخترک لاغر مردنی بی اشتها بودم من دوست دارم آرام غذا بخورم وحرف بزنم از همه چیز بگویم از روزم .از سیاست از هر چیزیُ اما همگی مردان زندگی من تند تند غذا میخوردند و با اشتها من دوست دارم با غذا بازی کنم سیب زمینی کنار استیک را یواش یواش مزه کنم مردان زندگی من چاقو را فرو میکنند در گوشت نمیبند نمیدانم مهمانی دوم س بود یا اولی که آ را دیدم آ مرد ۳۸ یا۳۹ ساله ای بود که خیلی خوب لباس پوشیده بودوعطرش روی دستم رد گذاشت وقتی دست دادیم زن داشت و زنش دوست من بودُ اصلا به واسطه زنش در آن مهمانی بود شام مفصلی داشت مهمانی های خانه س از ماهی و مرغ و گوشت تا علوفه جات بعد از آن الکل حسابی که وارد بدنمان شده بود میگفتند غذا بخوریم … من همیشه گوشه میز مینشینم و آ کنار من نشست عمدی در کار نبود صندلی بود که زنش برایش بیرون کشید ..غذا را کشیدیم ..مثل همیشه از هر کدام کمی به اندازه بازی کردن کشیدم …آ هم کشید ..از هر کدام کمی ..اما کمی از من بیشتر کم کم میز خلوت شد همه رفتند اول زن آ رفت حتی بشقابش را هم برد ولی ما هنوز نشسته بودیم .حرف هم نمیزدیم با هم هنوز آنقدر با هم آشنا نبودیم من از او یک اسم می شناختم و عکسی که کنار دوستم ایستاده بود به عنوان داماد و او از من یک اسم می شناخت همین همه رفتند ..من بودم و او و حرف زدیم و غذا خوردیم ..حرف زدیم و غذا خوردیم ….ازسالهای دانشکده پزشکی اش برایم گفت تا سالهای تخصص و اوتنها مردی بود که به من گفت دختر خوش خوراک بعدها آ را بیشتر دیدم ُخانه شان میرفتم با دوستم مینشستیم به سریال دیدن و مزخرف گفتن و سیگار پشت سیگار او تنها مرد زندگی من بود که به نمیگفت سیگار نکش شب های خانه دوستم با هم گاهی فیلم میدیدم او وسط های فیلم دلش پیش غذایی میخواست اسنکی نودلی چیزی …دوستم بود که چند دقیقه ای با غر و فحش آماده میکرد و من با او سیگار میکشیدیم و حرفهای کاری میزدیم میزدیم …. مهربان بود همیشه مهربان تر هم بود با من به نظرش من جز معدود زن هایی بودم که میفهمیدم ..نمیدانم این ها را بگذارم به پای اختلاف سن مان ! بعد ها همان حرفهای کاری مارا همکار کردُ من شدم روانشناس کلینیک ترک اعتیادش و صبح ها می آمد دنبالم دم در خانه مان بین ساعت کاری که همیشه ساعت ۱۰ بود زمان صبحانه خوردن هایمان بودُ نان داغ میخرید و پنیر من بودم و او کارمند ها ما اما کنار هم مینشستیم آرام آرام لقمه میگرفتیم …همیشه آنها تمام میکردند و ما میخوردیم و حرف میزدیم ….چقدر ما حرف داشتیم !!!!همیشه میگفت س من تورا میشناسم از خودت بهتر ..الحق می شناخت تولدش برایش یکی از طرح هایم را دادم ش دوست نقاشم بکشد روی شیشه روزهای آخر ایران بودنم زدمش به دیوار اتاقش من بودم به وضوح در آن طرح غرق شده در رنگ صورتی و بنفش من بودم وهمه شیطنت هایم و همه لبخند های پدرانه آ نمیدانم بعد از من بر سر آن نقاشی چه می آید….منشی حسود کلینیک روزی از قصد اتفاقی خواهد شکستش یا دوستم از سر دلتنگی به خانه میبردش.. او تنها مرد زندگی ام بود که هیچ گاه مرا دست کم نگرفت گاهی دلم پر میکشد برای آن همه شباهت بین من و آ برای غذا خوردن های مثل همه مان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:48 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
تابستان که بیاید وقت،بی وقت دوش گرفتن های من میشود.زیر دوش که میروی باید تابستان باشد تا برات فرقی نکند اب سرد را باز کنی یا آب گرم را مهم بوی عطر لابه لای موهایت است. "بوها موهای بلند مشکی وحشی را با تاب های نامنظم بیتشر دوست دارند" این را همیشه "ح" میگفت وقتی از بو گرفتن های زیاد موهایم در بزم های آن سال ها مینالیدم. "ح" را اولین بار در مهمانی دوستی دیده بودم،تازه ازایران برگشته بود، خوشپوش بود و خوشصحبت.نگاههای نافذی داشت که از پوست و گوشت رد میشد و میرسید به عمق. حرف زده بودیم،از علاقه مندی هایمان که خیلی به هم نزدیک بود،از فیلم های مشترک و موسیقی های مشترک همین لاس زدن های ابتدایی،و بعد دعوتم کرده بود نمایشگاه نقاشی دوستش، و بعد شام، بعد اساماس تشکر و خواهش میکنم و فردا وقت داری برویم راه برویم؟ و بعد راه رفتن کافهای رفتیم و همینجور تا آخر روتین روزهای اول آشنایی. هیچ نشانهای از خشمهای مهارشده یا عصبی بودن نشان نداده بود. هربار که میدیدمش آرام بود و خوشصحبت،روال رابطه های آپدیت شده آن روزها حرف از موو کردن من شدن به آپارتمان او،چیزی از یک پارتنر خوب کم نداشت،آپارتمانش هم به دانشگاه خیلی نزدیک بود و قورمه سبزی هم با لوبیا چشم بلبلی درست میکرد همه دلایلم برای موو کردن به آپارتمانش همین ها بود، صبح ها دوش میگرفت،موسیقی سنتی اش به راه بود با نیمروی نیم پز آب دار،هر روز اصلاح میکرد،روزهای اول غرق میشدم در بوی افتر شیوش و دخترکانی را تصورمیکردم که شاگردش بودند،حرفشان را میزد گاهی موقع ور رفتن های همیشگی من به شام های چربش از بیبی بودنشان میگفت ودنیای تحریک آمیز بچگی اشان. روزهای بعدتر با هم دوش میگرفتیم،موهای بلندم را شانه میکرد،با حوصله که از مرد بودنش بعید بود. آن موقع ها روزهای پر تلاطم پایان نامه بود و سر وکله زدن با استادی که زبان نفهمی اش تنها یکی از مشکلاتش بود،برای نهار دانشگاه بودم سرحال و فرش به قول خودش. فست فود اساتید را دوست داشتم همیشه ،بوی روغن سوخته نمیداد،بعد نهار سیگاری دود میکردیم بین خرده بحث های باقی مانده تازه استادها ،هر کسی راه خودش را میرفت. عصرها که از دویدن های کنار ساحل برمیگشت،خیس خیس ،تراس کوچکمان بود و چایی دارچینی همان نماد نقش پذیری زن های ایرانی ،مرد که خانه می اید از هر جایی،فرقی نمیکند کار یا فاحشه خانه پذیرایش باید بود. عادت خانه پدری ام بود شب ها کتاب میخواندم حالا فرقی نداشت قبل از همآغوشی باشد یا بعدش.همآغوشی هایمان شب ها بود،چراغ خواب روشن میکرد،کتاب را از دستم میگرفت، میخزید زیر پتو عادت به برهنه کردن نداشت،لباس ها راکنار میزد و تنم را میکاوید،آن روزهای اول موو کردن من بود، که دستهایش دامن نخی لختم را کنار زد و پاهایم را که لمس کرد از نرمی پاهایم گفت،گفتم:خدا پدر کارخانه نیوآ را بیامرزد که لوسین بدنش تنها لوسین بدنی است که به من میسازد متعجب بوسیدم که چرا من همه تنم را کرم میزنم. همیشه بعد از معاشقه پتو را بغل میکرد،چراغ خواب را که خاموش میکرد،ته سیگار تنها نقطه روشن اتاق خواب بود،و صدای دوش آب بعد از سیگار. روزمرگی که سایه انداخت روی حضور من در خانه او،دیگر دست هایش به قورمه سبزی پختن نرفت که نرفت. شب های فاینال من همبرگری سر کوچه و سفارش دو تا چیز برگر که بعد تر ها شد یکی. بعد از روزمرگی شب های همآغوشی ما،شرت خیس خورده اش میماند برای دوش بعد از صبحانه من، زن ایرانی بلد نیست اعتراض کند،اعتراض مدنی بلد نیست.زن ایرانی داد میزند،جیغ میزند و شب قورمه سبزی بار میگذارد. روزهای قبل از دفاع تز بی سرو ته من بود که مهمانی رفتیم خانه همان دوست قدیمی مشترکمان،من دیرتر از او میرسیدم خانه دوستمان، رفت ،به عادت جدید تنها خوردن تنها رفتن هم اضافه شده بود. لباس پوشیده آماده و فرش به قول خودش،در را برام باز کرد و بغ کرد از همان اول بغ کرد. سعی کردم بفهمم چرا؟همیشه سعی میکنم از همه چرا ها سر در بیاورم. ماشین را که در پارکینگ خاموش کرد اصل حرف را زد،از لباس پوشیدنم گفت که یک بار که او نبوده من فاحشه جمع خودمانی امان شده بودم،از آرایشم گفت از چشمهای سورمه کشیده ام و از اینکه قدیمی ها راست میگویند زن نباید آزاد باشد، از من گفت که زن خوبی نیستم،که از روز اول در معاشقه هایمان خجالت نکشیدم،از پوستم که نرم است. و باز هم از لباس پوشیدنم گفت. معنای " دود از کله آدم بلند شدن" را در تاریکی پارکینگ آن خانهی ساکت و دور فهمیدم. بدیهیات...امان از وقتی بدیهایت دونفر دورند از هم، خیلی دور.
فایده ای نداشت توضیحات من،توضیح چیزی که بدیهی بود برای من...... لباس پوشیدن همان بدیهیاتی بود که من یاد گرفتم از همان نوجوانی های گرم تابستان. نمیتوانستم از معاشقه های بی شرمم بگویم،شرم برای من دروغ بود وقتی سلولهای تنم میخندید. و غذاهای بی نمک و بی حوصله ام. یکی از آن لحظههای بهت بود که لال میشوم. رفتیم داخل آسانسور، نگاهم میخ مانده بود روی دکمهی طبقهی چهارم، تا که کی سبز شود. کلید را داشت در قفل میچرخاند که گفتم تمامش کنیم، بعد شروع کردم تند و تند توضیح دادن که بدیهیات ما فرق دارد و وقتی بدیهیات فرق دارد وقت و انرژی گذاشتن، به نظر من بیخود است و همان بهتر که انقدر زود فهمیدیم این همه فرق را و دلبستگی عاطفی خاصی پیش نیامده و ...تند تند حرف میزدم صاف رفتم کنار کاناپه، یک دستم روی دستهی کاناپه بود و دست دیگر روی پاشنهی کفش که داشت پایم را اذیت میکرد و هنوز داشتم از تفاوت زمین تا آسمان بدیهیات میگفتم که سایهی صدونود سانت قدش افتاد روی تن من و دستش رفت بالا که بنشیند روی گونهی من...دستش پایین نیامد، نمیدونم جنس و عمق نگاه بهتزده و حیران و شاید ترسان من چطور بود و چقدر که دو سه قدمی رفت عقب و دستش را پایین آورد. فاحشه روشنفکر کتاب خوان شاید این بود صفتی که میان حرفهای شمرده شمرده اش شنیدم. بقیه آن شب مثل یک نوار روی دور تند در ذهنم هست،دستم که به طرف دستگیره در رفت ودستهای خشن او که دستهایم را پس زد،دری که قفل شد و صدای دوش آب که بی تفاوت به چمباتمه تن من کنار جاکفشی، خیس آب به بستر رفت . دم دمای صبح هنوز کنار جاکفشی غلت میزدم، " کتک خوردن" برای من همیشه اتفاق دوری بود که مال من و دورواطرافیانم نبود. کتک خوردن و در معرض کتک خوردن قرارگرفتن مال صفحهی حوادث روزنامهها بود و زنان در صف پزشکی قانونی و مردان بیاعصابی که درخیابان دستبهیقه میشدند.حالا یکی دوقدمی من ایستاده، سایهاش روی تن من افتاده و دستش رفته بود بالا...اما انگار لای هیچ پیچیده روزنامه ای هیچ زنی از سیلی کلمات چیزی نگفته بود. انگارقربانی خشونت کلام شدن شرم دارد اینکه به حریمت تجاوز شود و بگویی آنچه تجاوز کرد آلتی مردانه نبود صدای مردانه ای بود شرم دارد،اینکه ارزش هایت بشود لباس تنت و نمک غذاهای پرچربت و تحرکهای خجول در بسترت،اینها را اعتراض کردن انگار حرفهای غریبی است. موهای سیاهم بوی سیگار کمل میدهد و زیر آب سرد میلغزد و میچرخد ومیچرخد میرود در چاهک کف حمام. دستهایی هم بوی ورساچه زنانه گرفته اند،مهم نیست من چقدر کمل آبی دوست دارم و بوی ورساچه قرمز اورا مست کند،وقتی به بوی موهایم عادت کرد،کلماتش بوی درد می دهد.موهایم بوی درد میگیرد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 23:20 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح که از خواب بیدار میشی دوش میگیری،اون حوله آبی که تولد سی دوسالگیت کادو گرفتی میپوشی،میشینی روی اون کاناپه قرمزه؛همون که پارسال خریدی،یادته به زور هم خریدی آخه قرمز که به رنگ قهوه ای خونه نمی اومد،همه اون دعواها یادم مونده.سخت بود آخه قهوه ای چه به قرمز. یک سیگار روشن میکنی،دستات حلقه میکنی دور لیوان چایی ات،اون حلقه زردی که دور دستته ،وقتی لیوان چای میگیری دستت بیشتر به چشم میاد،پک دوم که به سیگار میزنی تازه یاد می یاد زیر سیگاری رو میز نهار خوریه! همیشه پک دوم یادت میاد،همیشه قید چایی میزنی و سیگار تو لیوان چایی میتکونی،چایی را میشه اصلا بعد سیگارخورد،اما عشق بازی با سیگار صبح، مال همون لحظه است که خیس با حوله نشستی روی کاناپه. چشمام نیمه بازه وقتی داری دوباره چایی میریزی،بدت میاد من خودم بیدار بشم باید توبیدارم کنی،خودم میزنم به خواب،اصلا موهامو میریزم رو صورتم که بیشتر طبیعی باشه،با لیوان چایی میای بالا سرم، حواسم هست داری نگاهم میکنی،از اون نگاه هایی که دوست نداری کشف بشه،اولین بار یادمه کی اینجوری نگاهم کردی،خودت یادت میاد؟ داشتم سبزی قورمه سبزی خورد میکردم،"سبزی باید خودت خورد کنی این دستگاه های سبزی خورد کنی یا له میکنه یا درشت درشته"اینو اولین بار که قورمه سبزی پختم از قول مامانت بهم گفتی چاقو دوم که زدم تو سبزی ها سرم آوردم بالا بهت غر بزنم که دیدم داری از بالای صفحه لب تاپت نگاهم میکنی، بهت گفتم:چیزی شده؟ اخماتو کردی تو هم که باید برای نگاه کردن به آشپزخونه خودمم هم جواب پس بدم؟ اخمات رفت تو هم سرت کردی تو صفحه لب تاپت. یادمه مامانم میگفت:بعضی مردها را نباید به روشون بیاری عاشق شدن،عشق برای اونها مثل این میمونه که بهشون بگی بچه ات نمیشه، دیگه نپرسیدم،دیگه نگفتم... موهای روی صورتم زدی کنار،دست کشیدی رو گونه هام،این مدل بیدار کردنته،گونه هام دوست داشتی اون اوایل،میدونم این روزها زیاد گونه هام به چشم نمیاد،وقتی چروک های دور چشمت پیدا میشه،گونه هات یهو محو میشه چشمام که تکون میخوره،دستت میکشی کنارو میگی:دیرت میشه خانوم دکتر نمیخوای بری سرکار؟ کش و قوس میام،چشمام باز میکنم،از اتاق رفتی بیرون،میدونم دلت ضعف میره برای کش و قوس اومدن هام،اما همیشه میری بیرون که من نبینم چشمات برق میزنه. باید دوش بگیرم،دوش که بگیرم،کش دور موهایم را که بندازم با لیوان چایی دم در اتاق منتظر من ایستاده ای، همیشه باید عجله داشته باشم برای رفتن،نمیدانم چرا صبح ها عقربه ها دنبال هم میکنند،آماده که شدم نشسته ای روی اولین صندلی میز نهار خوری و سیگار میکشی،خداحافظی هایمان همین است. من مقعنه به دست روبروی آیینه ایستاده ام و تو سرت را کرده ای در صفحه لب تاپت،خداحافظی که میکنم هنوز در را نبسته ام که صدای موزیک می آید از خانه،سریع راه پله ها را یکی دوتا میکنم تا دم در خانه. ظهر که برگردم خانه تو نیستی،"کارمن ساعت نداره اینو بفهم برای همیشه" این جواب من بود برای درخواست نهار خوردن مشترکمان. کلید که بندازم؛در را که باز کنم ساعت روبرویی دقیق روی دو است و تو نیستی،نهار را میگذارم گرم شود،سیگارت را بر میدارم مینشینم روی کاناپه قرمزه،میدانی فرق سیگار کشیدنمان چیست؟ من زیر سیگاری را اول بر میدارم،اما همیشه فندک یادم می رود،انگار همیشه کسی باید سیگارم را روشن کند،مثل همه زندگی ام،من شروع کننده نیستم،اما ادامه دهنده خوبی هستم. سیگارم تمام نشده که زنگ میزنی،کار داری،میدانم دیگر در این دو سال اخیر میدانم،ظهر ها کار داری خانه نمی آییی. باید بخوابم،تا عصر که شاید بیایی و من باید بروم سر کار!چرا اینقدر کار میکنیم را نه من میدانم نه تو...زندگی است دیگر،همیشه همین پاسخ را به خودم میدهم. در دستشویی باز است،از درهای باز خوشم نمی آید،در دستشوییی که جای خودش را دارد،در که باز باشد آدم وسوسه آن ور در را دارد،حتی در دستشویی. میروم در را ببندم،موهای ریز ریز جامانده روی روشویی،این یعنی اصلاح کرده ای،خیلی هم تلاش کرده بودی دستشوییی ام راتمیز کنی،اما نتوانستی،ما زن ها دستشوییی و تخت خوابمان را خوب میشناسیم. باید بخوابم.میخزم زیر لحاف عروسی صورتی ات،چشمهایم میرود که صدای چرخاندن کلید در در می آید،میغلتم،صورت اصلاح شده ات را با عطر ورساچه قرمز دوست ندارم،سلام میکنی،من خوابم پس جوابی نمیدهم. در کمد را باز میکنی،لباسهایت را آویزان میکنی،بوی خورش کرفس می آید انگار از تنت،خورش کرفس بلد نیستم شاید باید یاد بگیرم،خوب نیست برای خورش کرفس مزاحم خانه مردم بشوی،حوله ات را بر میداری،باید دوش بگیری خوب نیست تختمان بوی خورش کرفس بدهد. چشمهایم را میبندم تا ساعت شش چیزی نمانده،باید بخوابم،شاید خواب تو را ببنیم که تنت بوی اسکادای آبی من را میداد،خواب ها که بو ندارند؟!باید خواب بهتری ببینم ..خواب قهوه خوردن های عصر جمعه من که از خواب بیدار شوم تو خوابی،روی کاناپه قرمز خوابیدی،موبایل به دست،با لیوان چایی پر از ته سیگار. در را که پشت سرم ببندم تو بیدار میشوی،همیشه بیدار میشوی بعد از رفتن من،میروی چایی تازه میریزی برای خودت به مادرت زنگ میزنی ،لیست کارهای عصرت را چک میکنی و به من زنگ میزنی،همیشه میپرسی کی رفتی؟خسته بودم خوابم برد...من هم میگویم :دیدم خسته بودی دلم نیامد بیدارت کنم،اما توی سرم کسی میگوید:میدانم خورش کرفس سرد است،آرامش میدهد،خواب می آورد. میگویی که شب میبینمت. شب شده،باید زنگ بزنم بگویم که شب نمی آیم خانه،میروم خانه مینا،شاید هم فاطی... شکایتی میکنی،که شب خانه تنها می مانی،بهانه می آورم که مینا حالش خوب نیست،صبح هم از همان طرف میروم سر کار.
همیشه به اینجا که میرسم پرت میشوم پشت در خانه ات. تک زنگ میزنم در را که باز میکنی،بغلم میکنی،سفت،از زمین بلندم میکنی. میگویم:کجاست؟ میگویی:خانه مینا،زری،فاطی،نمیدونم،طبق معمول دیگه! می پرسی ظهر در غذایت داروی خواب آور ریخته بودم؟میخندم،میگویم:این خاصیت خورش کرفس است،آرامش بخش است،چطور؟ میگویی که خیلی زود خوابت برده بوده ظهر. لباس هایم را میبرم به اتاق خوابت،تخت به هم ریخته است،لحاف صورتی عروسی تان افتاده گوشه زمین،باید تخت را درست کنم. در آستانه در ایستاده ای،میگویی واجب نیست،الان دوباره به هم میریزد،ریز میخندم،گونه هایم میپرد بالا بغلم میکنی و با هم میخزیم زیر لحاف عروسی تان،............. با موهایم بازی میکنی ،موهایم پیچ میخورد لای انگشت حلقه ات و آن باریکه براق،به پشت میخوابم بغلم میکنی،چشم هایم را میدوزم به آن خط زرد دستهایت در قاب عکس. سرت را فرو بردی در موهایم،و من خیره شدم به دستهایت در قاب عکس. باید بیشتر به چشمهای آن زن نگاه کنم ،تا به انگشت تو با آن رد زرد رنگ،شاید کمکم کند تا یک شب جای او باشم ، نمیدانم چرا هیچ وقت نتوانستم جای اوکه هستم، خانه مینا نروم، بخزیم با هم زیر لحاف صورتی عروسی ات . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 16:0 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
عادت به کتاب خوانی در اتوبوس را، نمی دانم از جای اقتباس کردم یا خودجوش بود،شاید از شخصیتی در کتابی،مجله ای..هر چه بوده،از آن اقتباس های مفید بوده... سوار اتوبوس که می شوم،کتاب را باز میکنم نمی دانم صفحه چند بودم،همیشه صفحات فرد را انتخاب میکنم ،عدد های زوج همیشه یاد آدم می ماند،عدد های فرد خوش آهنگ نیستند؛فراموش می شوند. نمیدانم چه رسمی است؛دو خط که میخوانم ،تمام شخصیت های داستان های نا نوشته ام هجوم می آورند به کاغذ؛مثلا همین نگار،خط دوم را که تمام کردم؛زل زد به چشمهایم،چشمهای مشکی اش را پرت کرد زیر همان خط،نمیخواستم دست از خواندن بکشم مجبورم کرد. چشمهای نگاررا دوست نداشتم همیشه سورمه داشت،هیچ وقت چشمهای بی سورمه اش یادم نمی آید،صبح ها با عاطی و صدف پشت همان کوچه که ته اش نان سنگکی بود یواشکی زیر یکی ازآن طاقی های کاهگلی با آیییه گرد صدف سورمه میزدند، دلم میخواست به نگار بگویم،تو نزن.سورمه به چشمهای سیاه تو نمی آید،مثل آن دختر، خراب های ایستگاه بالایی میشوی،سورمه را باید صدف بزند با آن چشمهای زردش... چشم زرد تا به حال دیده بودید؟مگر چشم هم زرد میشود،مثل مار،باید به صدف بگویم حواسش را جمع کند،مادر بزرگم همیشه میگفت :این چشم رنگی ها بد جنس اند. نگار همیشه ایستگاه هنرستان سوار میشود،همیشه تا سوار میشود به من میخندد و کیف و تخته شاسی اش را هل میدهد کنار صندلی من، اول صدف آمد بعد عاطی،نگار آخر از همه سوار شد،برعکس همیشه،گردنم را کشیدم تا نگار را ببینم، داشت به آن پسرهای پشت ایستگاه حرفی میزد،میخندید...همیشه آستین مانتو تنگ سورمه ای اش را دو تا بالا میزد تا النگ دولنگ های دستش به چشم بیاید،شاید هم من فکر میکردم تا میزند، تا به چشم بیاید. سوار که شد،میله جلوی صندلی من را گرفت،امروز وسیله نداشت که هل بدهد کنار صندلی من. پوست کنار ناخن هایش را دوباره خورده،انگشت اشاره دست چپش بیشتر کنده شده،میدانستم دست چپ است،همیشه آدمهای باهوش دست چپ هستند. النگ دولنگ هایش را همیشه دوس داشتم بندهای رنگی رنگی و چرمی،آن زمان های مدرسه ما از این رنگها نبود،کش بود،کش های رنگی سر سطل ماست،من چهار رنگش را داشتم. موهای دستش را تازه شیو کرده،از آن خشکی های روی مچش معلوم بود، تازه صابون خورده،شاید در دستشویی مدرسه،از این کارهایی که من هیچ وقت دلش را نداشتم. همان سال های دبیرستان و مانتوی سورمه ای پوشیدنمان بود که نوشین یک بار این کار را کرده بود،موهای دستهایش را تا آرنج شیو کرده بود. نرم بود دستهایش،این را وقتی فهمیدم که سر زنگ ریاضی دستم را عمدی کشیدم روی دستش که در کشوی زیر نیمکت بود. شاید مثل نوشین دوست پسری چیزی دارد،همان پسرک پشت ایستگاه شاید،اما نگار خیلی بهتر از آن پسرک است. چرا دخترها در این سن هیچ نمیبینند،پسرک هنوز پشت لبش سبز نشده،بالغ شده باشد،هم شک دارم؟! پسرها را باید از موهای پشت گردنشان شناخت،همان ها که فاصله بین گردن و کتف هایشان است،وقتی سیاه تر شد،یعنی بلوغ در راه است،وقتی شیو شده بود یعنی بالغ که شده است هیچ،زنی ،دوست دختری چیزی هم دارد. پسرک پشت ایستگاه را دو روز پیش دیدم،پشت گردنش پر از کرک بود،حتی سیاه هم نمی زد. نگار اما خیلی بهتر است،دستهایش را که شیو کرده،انگار انگشتانش بیشتر و بیشتر به چشم می آید،شاید دست هم مثل صورت باشد، اولین باری که موهای صورتم را بند انداختم انگار صورتم بزرگ و بزرگتر شده بود،حتی دیگر جز دخترکان چشم درشت بودم،یک روز باید از "م" بپرسم او اولین آدمی بود که چشمهای مرا دید،باید ببینیم زیر آن همه مو و کرک دبیرستان ،چشمهای مرا چگونه دید،به قول خودش چشمهای گوساله ای. نگار حتی چشمهایش هم درشت است،آخر این روزها،مثل زمان دبیرستان ما نیست،از راهنمایی همه میخی زده اند زیر آیینه و خودشان صورتشان را بند می اندازند،شاید هم دوره میخ دیگر ور افتاده است. چشمهای درشت نگار حیف است برای چشمهای بی حال این پسرک....اه کاش میشد به نگار فهماند. نگار هنرستانی است،حتی اگر تخته شاسی همراهش نباشد از آل استارهای قرمزش می شود فهمید،همان هایی که روی مثلث جلویی اش شکلک کشیده است. صدف هم از این شکلک ها کشیده اما مال نگار خوش فرم تر است.عاطی اما از آنهاییست که شاید امسال که بیاید، رشته اش را عوض کند،فرق دارد،باید ریاضی میخواند یا حتی شاید زبان،عاطی باید معلم بشود، از لبخندش پیداست،همیشه میخندد،حتی چشمهایش! پیرزن کنار دستم به دخترها تشر میرود، که چرا میخندند،چادرش را زیر دندانش گرفته،یک دایره خیس از آب دهانش رنگ تکه ای که زیر دندان گرفته را تیره تر از بقیه چادر کرده،همین تیرگی باعث شده کسی از دور سیبیل هایش را نبیند،نمیدانم هم سن این پیرزن شدم سیبیل هایم را شیو میکنم یا نه؟!شاید دستهایم بلرزد. دخترها باز هم میخندند،از آن خنده هایی که قرمز است،خنده قرمز مثل جیغ قرمز است،نه بنفش....بلند است اما زشت نیست، پیرزن باز هم تشر میرود بلند تر،مثل داد سیاه....سیاه زشت است...من هم ریز میخندم،ذکر میگوید زیر لب. نگار هم میخندد؟همان روزهای تحویل کارشان بود،آن روزها به دست های رنگی شان میخندیدند،پسر ها هم میخندیدند،همه به هم میخندیدند..قرمز می خندیدند...پسرک پشت ایستگاه آن روز هم بود. نگاه هایش میخورد به مانتوی سورمه ای نگارو بر میگشت،دوست نداشتم،یادم می آیدبه نگار گفتم بشیند،من می خواهم پیاده شوم جلوتر،بهانه کردم.من همیشه ایستگاه آخر میشینم... نگاه پسرک میخورد به مانتوی مشکی من،اشکالی نداشت.....مشکی که بپوشی یعنی کارمندی یا دانشجویی فرقی ندارد هر کدام از آن ها هم که باشی دبیرستان نیستی با پوست صورتی...کرم شدی،یا آجری با لکه های جوش...حتی خط خط هم دارد پوستت ،چاغ و لاغر شدن های اوایل دهه بیست. مانتوی مشکی که بپوشی ،اگر جین بپوشی انگار دانشجویی،یا در بهترین حالت تازه کارمند،جین سفت است،طرح میدهد به اندامت،بعد از بیست و پنج سالگی پوستت توان ندارد انگار،نمی دانم چه کسی گفته است پیر بشوی چروک میشوی...بیست و پنج سالگی که گذشت باید جین بپوشی تا پاهایت را سفت غالب کند. اگر شلوار پارچه ای شل مشکی بپوشی که،کارمندی...انگار حتی موهای پایت را شیو نکردی. مانتوی مشکی که بپوشی بالاتنه ات را میدی داخل،قوز میکنی،سینه هایت رازیر مقنعه قایم میکنی،مهرنوش تازه شوهر کرده بود،مقنه اش را میکشید تا روی دکمه سوم،میگفت شوهرش سینه هایش را دوست دارد،یاد نمی آید آن روز مقنعه ام را پایین کشیده بودم یا نه،هر چه بود،از پشت مانتوی من هم سینه های رو به آسمان نگار را میشد دید. پسرها دخترهای مشکی پوش را زیاد دوست ندارند،مخصوصا اگر کارمند باشند،دانشجو هم اگر باشی و تنها، حتی تو را نمیبینند. انگار همه شان میدانند،کارمند جماعت،خسته است،نمیخندد حتی زرد یا سفید هم نمی خندد،دستهایش زبر است،اگر مثل آن خانوم صندلی جلویی باشد :دستهایش را ببینی میفهمی در بانک کار میکند،دست هایش جوهری است انگشت وسطش هم جای خودکار دارد،پس چرا همه اش شعار میدهند همه بانکها مجهز به سیستم های رایانه ای ،پس دست های خودکاری این زن چه میگوید، قوز هم دارد،پشت میز بنشینی با حقوق کم، میشود مثل قوز این خانوم،حقوقت که برود بالا سوتین های جادویی می بندند،هم سفت میکند هم قوزشان را میگیرد. خوب است که پسرک چشمهای نگار را نمیبیند،چشمهای سورمه کشیده شده،وقتی پخش هم که بشود مثل الان،خوب نیست!نه که زشت باشد،نه! مثل همان دخترها ایستگاه بالایی است.دخترهای خوبی نیستند،هر کسی انحنای کمرشان را ببیند یا همان خط بین کتف هایشان که فاصله می اندازند،میفهمید،انگار زود بالغ شده اند،انگار هر دفعه که سوار اتوبوس میشوند چیزهای جدید یواشکی برای هم میگویند،رژ هم میزنند،سورمه بهتر از رژ است،رژ آدم را یاد دخترک سوته دلان می اندازد،با آن النگوهای زردش....نگار، سوته دلان ندیده،میدانم. پیرزن کنارم فس فس کنان بلند میشود،تنه میزد به دخترکان و پیاده میشود،میخندند،نارنجی می خندند،رنگ روباه مکار پینوکیو،نارنجی رنگ بدجنسی است.نگار حتی روباه مکار و گربه نره را هم نمیشناسد،میدانم. نگار کوله اش را جابه جا میکند،سنگین است،شانه هایش به سمت بیرون کشیده شده،انگار سینه هایش را بیرون داده باشد،صدف قسمت مردها را میپایدو مقعنه نگار را پایین میکشد تا دکمه دوم....دکمه دوم دکمه مهمی است، دکمه، مهارت زنانگی است،مقعنه باید روی دکمه دوم باشد،همان خط وسط سینه،شهرزاد همیشه پیراهن هایش را تا دکمه دوم میبست: میگفت دکمه سوم خیلی ویو دارد،به درد نمیخورد،دکمه اول هم که اصلا ویو ندارد،ولی دومی خوب است،اصلا خط سینه خوب است و میخندید.... اتوبوس این بار که بایستد رو بروی بیمارستان،نگار پیاده میشود،پیاده که شد صدف و عاطی میروند روی آخرین صندلی می نشینند. تا ایستگاه آخر چند خطی میشود خواند،کتاب را دوباره باز میکنم،کلمه ها نیستند،انگار با نگار پیاده شدند، گوشه ناخن هایم را میجوم،گوشه ناخن دست چپ.باید پیاده شوم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 15:1 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
اینکه وقتی بیدار میشی به یاد نیاری چند شنبه است،ساعت چنده؟فقط تاثیرات شیفت شب قبل میتونه باشه! این روزها در خانه پدری برایم معنی چایی تازه دم مامان را میداد و توجه های غیر مستقیم دختر پرستارش که شیفت بوده به چشم مامان یک شب بیدار موندن یعنی بزرگترین کار دنیا. دستم سر میدم زیر بالش موبایل برای من بی ساعت همیشه میتونه بهترین همراه باشه....ساعت 11 چهارشنبه میدانم آشپزخانه و تمام ظرفهای موجود در آن منتظر نزول اجلال من هستند. اما اول همیشه دوش آب گرم...لعنت به موهای بلند من موهامو بالای سرم گوجه میکنم دوش حمام میگیرم رو تنم همیشه فکر میکردم لیز خوردن آب روی تنم مثل نوازش دست یک مرد مجسمه ساز روی تن معشوقه اش. حوله را پیچیدم دور تنم،سیگارم گاز زدم دستم سر خورد تو جیب حوله برای فندک ،نبود.از گاز زدن سیگار خوشم میاد همون جوری رفتم سمت آشپزخونه چایی از ساعت 7 که معین رفته کهنه شده اما بهتر از صبر کردنه، مجبور شدم سیگار با کبریت روشن کنم لیوان به دست نشستم رو به روی سینک ظرف شویی و خیره شدم به حجم ظرفهایی که عمل تکراری ولی لذت بخش خوردن تو تنهایی جدا جدا ما اتفاق افتاده. سیگار که تمام بشه دیگه خوردن چایی مزه نمیده،لیوان خالی میکنم تو ظرفشویی و کارم شروع میکنم. همیشه اول لیوانها اینو اولین بار وقتی 10 /11 ساله بودم مامان یادم داد که لیوان مهمه تمیز بودنش ،لک نداشتنش،اینکه بوی بد نده قبل همه ظرفها اول لیوان بشور با آب گرم و اسکاچ تمیز...مثل زن ها زن ها مثل همین لیوانها هستند،باید برای بودن و دیده شدن همیشه تمیز باشند،بوی عطر،بدن لک.... زن های خوش هیکل مثل این جام شراب معین هستند که وقتی تو دستشه حاضره تا فردا باش معاشقه کنه من مثل کدوم هستم؟ من مثل این لیوان قهوه دوران دانشجویی معین میمونم،همیشه میگه :نوشا حواست باشه این یار غاره اولین بار که رفتم خونه اش با این لیوان آشنا شدم، بعد یک همخوابگی نفس گیر من دختر شهرستانی تا وقتی مردم تو حمام دوش میگرفت پای ظرفشویی سعی میکردم به وظیفه نا نوشته ام عمل کنم،یادمه از بس سیاه شده بود گذاشتمش کنار که بندازدش دور،وقتی دیدش گفت:اینو میبنی مثلش نیست،شبهای امتحان وقتی دو تا از این قهوه بخوری تا صبح سرت تو کتابه شستمش تا سفید شد،سفید سفید مثل زن تو لباس عروس منیر مثل اون فنجون های قهوه ترک هدیه خواهرش، :نوشا یک ترک دم میکنی یکم سر حال بیایم، :نوشا امشب گفتم منیر بیاد یکم سر حال بیایم شبیه نیستند؟ راستی چرا 4 تا فنجون کثیف هست؟ بشقاب های معین معلومه ،مثلا این بشقاب معین،رد انواع افسام سس ها توش هست...بدون رد چربی :نوشا لباس خواب مشکی ات بپوش بیا بغلم :آخرش که همشو در میاری(چرا فکر میکردم این جمله خیلی جذاب بوده؟) :تن زن مثل غذا می مونه هانی،باید با چاشنی لذت غذا را بفهمی! :شب بخیر :شب بخیر وقتی دیگ نداریم برای شستن یعنی معین غذا پخته ،به قول خودش یک غذایی که بی خودی نشاسته نخوریم واسه پر کردن معده دیگ یعنی من غذا درست کردم، :دختر دهاتی لاو هندلت داره زیر چربی پنهان میشه ها ظرف شویی خالی یعنی زن خوب . زیر سیگاری به دست میرم سمت اتاق خواب ،سیگار که گاز میزنم یاد می افته که فندکم هنوز پیدا نکردم،فندکم کجاست؟ فندک معین از روی پا تختی برمیدارم به قول خودش فندک مطالعه فندک ها مثل مرد ها می مونند،هر کسی یک روزی یادشه که سیگار به لب دست برده تو جیبش،اما فندکش نیست؟ فندک ها زیاد گم میشن،هر کسی خاطره یک فندک گم شده داره . اولین باری که فندک گم شد سیگارم با چی روشن کردم؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:22 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه تو رختخواب میمونم تا وقتی درو ببنده. تا ده میشمارم بعد از رختخواب بیرون می ایم،همیشه این جوری نبوده اما حالا شده، قهوه تلخ با یک نخ سیگار مالبرو قرمز احساس خوبی بهم میده وقتی میبینم عادت کردم به این مدل صبحانه لیوان قهوه ام میبرم تو تراس به رفت آمد آدمها نگاه میکنم، روزی که این خونه انتخاب کردیم با ذوق و شوق به سینا گفتم عاشق این تراسم شور آدمها بهم انگیزه میده برای جنگیدن،بغلم کرد گفت:تو سر سخت ترین زن دنیایی،هیچ وقت نا امید نمیشی. قهوه ی سرد شده ام تا ته سر میکشم میام تو آشپزخونه ،همیشه موقع ظرف شستن بهترین وقتی که برای فکر کردن دارم. هر چی به این چند سال فکر میکنم نمیفهمم چی شد که به اینجا رسیدیم به این عادت و تکرار لعنتی ،درد داره برام که یادم نمیاد شروعش کجا بوده،چرا جلوشو نگرفتم،چرا همه چیز اینقدر عادی شده ناهید میگه:چهار سال شده بابا دیگه حتی چشم بسته میتونید نقشهای تن همدیگرو مثل خط بریل بخونید چه انتظاری داری؟ محمد میگه :به جون عزیزم تو هنوز تازه ای براش این فکرها،مال فکر مریض تو منم همیشه سرم تکون میدم با چشمهای خیسم میگم نمیدونم. شب ها که میخوایم بخوابیم منتظرم که بخزه زیر پتو یه دستی بهم بزنه یه لمسی یه حرفی،اوایل حرف میزدم میگفتم :چرا؟ میگفت خوب بگو چی کار کنم؟ اما این اواخر دیگه حرفم نمیزنم فقط شبهایی که میخوابه بدون هیچ اشاره ای به من، میشمارم تا زیاد بشه،انگار که بازی باشه هر کسی امتیازش بیشتر باشه برده. ناهید میگه :دختر اغراق نکن ،مگه میشه! میگم:نه اینکه همه شبها اینجوریه اما بیشترش اینه میگه:عادیه!!! این موقع است که اعصابم له میشه،من معنی عادی نمیفهمم. اوایل شروع کردم سرو وضعمو عوض کردن،موهای رنگ کرده،ناخونهای فرنچ شده،لباسهای خاص،آرایش خاص! همه اینها برای دو شب جواب داد ،به قول ناهید بعدش شد عادت! یه مدت رفتم تو نقش زن های صبور، دقیقا اونو بازی کردم ، یادمه یک روز اومد خونه مثل همیشه که یک مشکلی داشت ،قیافش در هم بود.شامشو گرم کردم با انواع اقسام مخلفات حتی یادم بود که مجله دلخواهش کنارش باشه نوشیدنی خاصش با سکوت با هم شام خوردیم و به سکوتش اعتراض نکردم ، بعد از شام رفت تو اتاق کارش صدای موسیقی همیشگی میومد،حتی بلندتر از همیشه،میدونستم منتظره تا من اعتراض کنم،با یک لیوان شربت رفتم تو اتاق با شکلات های که دوست داره چند ساعتی مجبور شدم وانمود که دارم کتاب میخونم تا از اتاق اومد بیرون عین همون سالهای اول بغلم کرد. اما سه روز هم طول نکشید،دوباره خونمون شد همون خونه همیشه سکوت ناهید میگه: بچه! دوای دردتون بچه است. میگم:دیگه دل و دماغ بچه ندارم من تو خودم گیر کردم سینا هم که از روز اول با بچه موافق نبود. ظرفهای صبحانه همیشه بدترین ظرفهای طول روز محسوب میشوند برای من چون یا بوی پنیر میدهند یا تخم مرغ منم مجبورم هزار بار ابکشی کنم. یه لیوان چایی سبز واسه خودم میریزم میرم سر وقت میز توالتم،تو ایینه که به خودم نگاه میکنم میبینم درسته سی دو سالم شده اما هنوز یک کمی که جذاب هستم دلم برای خودم میسوزه گریه ام میگیره چرا من باید تو این زندگی یخی باشم. سینا همیشه آرایش تیره دوست داشته،منم آرایش تیره میکنم ناخودآگاه دیگه شدم هر چی اون دوست داره اما وقت ندارم عوضش کنم نمیدونم چی شد که وقت دادگاه گرفتم،چی شد که خواستم ترکش کنم،حتی نمیدونم جواب خانواده ام چی بدم. پله های دادگستری را که بالا میرم احساس میکنم من دلیلم از همه آدمهای که اینجا اومدن بیشتر انسانیه، من برای داشتن حق همصحبتی برای دیده شدن اینجام که هر مشکل دیگه داشتم حلش کرده بودم. با منشی که صحبت میکنم میبینم اصلا دلایلم مورد قبول دادگاه نبوده،پیشنهاد میکنه وکیل بگیرم کارت چند تا وکیل هم بهم میده. به اولین نفر زنگ میزنم برای یک ساعت دیگه وقت میگیرم تادفترش وقت دارم فکر کنم که چرا من ؟ ناهیدو بهزاد هفت سالی هست با هم هستن،چرا اونا اینجوری نشدن ،مطمئنم که از ناهید جذاب ترم حداقل هیکل یه دختر بیست ساله هنوز دارم . اواسط همین قیاس ها بودم که رسیدم دم دفتر وکیل. منشی خوش برخوردی داشت بعد از چند دقیقه منو راهنمایی کرد تو دفتر وکیل بوی عطر آرمانی آقای وکیل مستم کرده بود اوایل صحبتها بودیم تقریبا داشت یه زندگی نامه از من میگرفت وقتی فهمید پزشکم دیگه بهم میگفت خانم دکتر از پشت میزش بلند شد دقیقا نشست روبروی من رو کاناپه ایتالیایی چرمش . چشمم افتاد به ساعتش و بعد چشمم لیز خورد روی انگشت حلقه دست چپش،خالی بود. سرش پایین بود موقع یادداشت کردن و این به چشمهای من فرصت میداد برای کنجکاوی،شده بودم یک دختر بچه بیست ساله تازه دانشجو که عاشق همه استادهاش میشد. پرونده تکمیل کرد برای اولین بار به چشمام نگاه کرد،گفت:دروغه، اگه بگم اولین پرونده ام با این خصوصیات اما نوع برداشت شما از رفتارهای شوهرتون خیلی خاص و بیشتر به درد یه جلسه مشاوره میخوره تا حقوقی،حالا بازم میل خودتونه. بهش نگاه کردم گفتم:فرق بین مشکل حقوقی و درمانی میفهمم،اگر اینجام نه اینکه تنها راه اقامه دعوا و جداییه بلکه راه من اینه.ممنون خودش جمع کرد،گفت:قصد جسارت نداشتم. زیاد دیگه مهم نبود چی میگه یه جوارایی انگار با این حرفش منو به مبارزه طلبیده باشه،یک ساعت که تمام شد موقع خداحافظی دستم به سمتش دراز کردم انگشتای کشیده و ظریفم همیشه تو دستهای پهن مردونه بلد بودند چکار کنند! اصلا خودشو گم نکرد دستمو فشار داد اما از تفاوت دمای دستامون به خودش لرزید. در که باز کردم، کارت شخصی اش بهم داد گفت:پرونده شما خیلی خاص برای موفقیت تو این پرونده بهتره در جریان همه چیز باشم،این شماره موبایل منه هر اتفاق یا برخورد خاصی بود با من تماس بگیرید،هر ساعتی که بود. بعد این همه سال هنوز کار کردن با چشمام یادم بود،خیره شدم تو چشماش و با انگشتهای ظریف کشیده ام فشاره کمی به در دادم تا بسته بشه و.....
رفتم. تمام مسیربرگشت لبخند رو لبام بود،با یه سبد پر از خرید های خونه سعی میکردم در خونه باز کنم که سرایدار به دادم رسید اونم انگار تعجب کرده بود بد این همه مدت من دارم خرید می کنم و زندگی میکنم. تا شب چند باری به کارت آقای وکیل نگاه کردم پدرام مدرس وکیل پایه یک دادگستری شماره وارد گوشیم کردم و کارت پاره کردم شروع کردم به پختن غذای سینا!یه جور غذای هندی تند همیشه دوست داشته،دوش گرفتم روبدوشام آبی آسمونی که ماه عسلمون خریده بودم پوشیدم منتظر نشستم. درو که باز کرد تا دیدم مثل قدیما سلام کرد،رفتم جلو بوسیدمش ،مثل بوسه های سالهای اول نرم و لطیف بود. صداش کردم برای شام دیدم رفته سر وقت اون بار کوچولوی گوشه سالن با دو تا جام شراب و یه لبخند گرم گوشه لباش اومد سرمیز شام بعد از شام ترجیح میدادم تو تختم شراب بخورم با شکلاتهای تلخ مرسی که همیشه میخرید برام،خزیدیم زیر پتو اصلا عادی نبود،اصلا عادتی توش نبود وقتی مثل همه اون سالها اولیه خوابش برد رفتم تو تراس یه سیگار روشن کردم با کبریت،موبایلم روشن کردم و یک تکست دادم به پدرام من:خوابی؟ پدرام:نه بیدارم،خوابید! من:آره پدرام:چطور بود؟ من:عالی مثل قدیما پدرام:همیشه یه عادت قدیمی با یه بازی جدید تازه کن"بیبی من |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 10:42 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
اتاقی تاریک...انگار کن خیس...شاید بارانی از بهت هجو الود نگاه های گذرا
نگاه های دیروز که در امروز دفن شده اند..دفن شده؟! یا غرق شده
نگاه های قرمز گاه گاه...سبز...سیاه شاید
نگاه هایی که امروزشان همه سیاه است..و هیچ انگار تفاوتی نیست در جشن رنگهای دیروز
امروزشان همه سیاه است و سیاه تر می زند...وقطره
در عبور سرد این سمفونی رنگی نگاه ها بود ... قطره جنین روزهای رنگی نگاه به دنیا امد
سرد بود و ساکت
و زخمی از تیزی نگاه های وحشی.اما مدرن...شاید پست مدرن
قطره اما انگار در این حوالی دل به بلوغ بسته بود...بلوغ و ازادی
ازادی از بند این خانه خونی تا حوالی رستن...
قطره این روزها ازاد است...
ازاد از زخم نگاه های کاغذی...
پ.ن:
برای قطره عزیزمممممممم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:39 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
برای تو: فا.حشه روشنفکر محله من
تو را این روزها زیاد از پنجره اتاق صورتی ام که مشرف به اتاق ابی توست می پایم
ان اول روزها که پیرزن های همسایه خبر از خلوت تو به مادرم داده بودند تا بچه های اش رابپاید
از گزند گناهان رسوای تو...من تو را خیال می کردم مثل تمام فا.حشه های فیلم های فارسی
مثل فا.حشه محبوبم در سوته دلان با ناخن های قرمز..سینه های درشت سفید...دستهای طلا
گرفته و رقص اندام گوشت الودت در بستر پیر مردهای پای منقل
چه خاص تر بودی تو:
ناخن های از ته چیده شده سیاهت را دوست دارم و چشمان سیاه شده ات را
ان روز که اول بار خیره ات بودم سیگاری بر لب داشتی و کتابی در دست>کامو می خواندی
و قهوه ای سیاه که مهمان میزت بود ....احساس می کردم سرد شده...سالها
روزهای بعد که چشمانم مهمان اتاقت بود ..گاه گاه مرا مهمان موسیقی می کردی گاه گاه
هم شاملو انگار مهمان اتاقت بود...شبها چه دیر می خوابیدی و چشمان من قبل از تو بسته
می شد و هیچ گاه ندیدمت ان لحظه که تن می فروشی ...
دیشب اما چشمانم را قسم دادم که مرا از حضور لحظه های شهوت انگیز شغلی تو محروم نکند
و دیدم عشق بازی ات را با دستهایی محکم....دیدم رقص اندام رنجورت را در بستر و صدای نفسهایت
را حس کردم پشت پلکهای خیسم
من شاهد رو.سپی گری تو بودم در اغوشی که تا صبح مهمان بسترت بود و چشمهایت خیره در
چشمان او بسته شد...تو تن ات را هر شب به کتابی می فروشی...تو انگار گران ترین فا.حشه شهری
مادرم می گوید می خواهند تو را از این محله پاک کنند می خواهند سنگسارت کنند روحانی مسجد
انگار در بستر سوگولی صیغه اش حکمت را داده است...
من می ترسم بعد از تو شاید نوبت من باشد...من هم بکارتم را در بستر کلماتی جا گذاشته ام...
من می ترسم
من می ترسم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 0:50 توسط سودابه
|
|
||